فروشگاه اینترنتی کتاب تیتاس
سبد کالا
0
  • سبد کالا شما خالی است.
علاقه مندی ها
عضویت/ورود
آخرین سفارشات
اطلاعات حساب کاربر
نام و نام خانوادگی:------ تاریخ تولد: / /
تلفن:----- موبایل:-----

شما هنوز آدرسی ثبت نکرده اید

اطلاعات گیرنده کالا
نام:----- نام خانوادگی:-----
تلفن:----- موبایل:-----

شما هنوز آدرسی ثبت نکرده اید

تصویر روی جلد کتاب کشتی نو عروسان اثر جوجو مویز

کتاب کشتی نو عروسان

داستانِ کتاب از این قرار است که کشتیِ ویکتوریس قرار است چندصد نفر خانوم جوان را به انگلیس برساند، چون این دختران جوان، یا تازه عروس های ملوانان استرالیایی هستند، یا می روند که با آنان ازدواج کنند، البته داستان روی چهار عروس تمرکز دارد. مشخص است که با 446 صفحه، داستان تا چه اندازه ای از جزئیات زندگی این چهار عروس خواهد گفت.

ولی خب داستانِ جالبی ست؛ خانوم های بعضاً تیتیش مامانی که نمی توانند در کشتی هر روز دوش بگیرند و حتا نمی توانند به روی عرشه بیایند و سؤال جالب این است که؛ آنهایی که از ویکتوریس پیاده می شوند همان هایی هستند که در استرالیا سوار بر این ناوهواپیمابر شدند؟( از نظر شخصیتی عرض می کنم البته!)

قیمت پرداختی : 30,000 تومان

ناشر این کتاب

انتشارات میلاد

نویسنده این کتاب

جوجو مویز

جوجو مویز در سال 1969 در لندن متولد شد و همانجا هم بزرگ شد. جوجو مویز بر خلاف الانش که تنها حرفه او نویسندگی است، در جوانی شغل های زیادی داشت. از تایپ کردن تا کنترلر و نویسندگی بروشور تا روزنامه نگاری در رزومه او Jojo Moyez دیده می شود. او در دانشگاه سلطنتی هالووی و کالج بِدفورد تحصیل کرد. مدرک کارشناسی ارشد کارشناسی ارشد خود را در دانشگاه شهذ لندن کسب کرد.

عکس و جملات ناب کتاب کشتی نو عروسان

دربارۀ کتاب کشتی نو عروسان نوشتۀ جوجو مویز ترجمۀ محسن خادمی

داستانِ کتابِ کشتی نو عروسان را، مادر بزرگِ جنیفر در طول مسیر طولانیِ بازگشت از هند در سال 2002، برایمان تعریف می کند.

ماجرا از این قرار است؛ یک ناو هواپیمابَر به نام ویکتوریس قرار است 657 دختر جوانِ استرالیایی را به پلایموث، برساند. که همگی شان، تازه عروس های ملوان های انگلیسی هستند.

ولی خیالتان راحت، قرار نیست ماجرای تمام این 657 تازه عروس را بخوانید! داستان پیشامدهای زندگیِ مارگارت(همسر جو) که هنگام سوار شدن بر ویکتوریس، حامله است، فرانسیس( که قرار است با چالکی ازدواج کند تا بتواند از استرالیا خارج شود)، آویس( تازه عروسِ ایان)، و ژان، می باشد.

مشخص  است که یک کتاب 446 صفحه ای با قطر 6 سانتی متر! تا چه اندازه ای  داستانِ هر یک از این دختران را باز کرده است. ماجرای هر یک را از زمان قبل از آغاز این سفر بسیار طولانی، در طول سفر، چگونگی آشنایی شان با ملوان ها، و روز رسیدنشان به پلایموث.

کتابِ کشتی نو عروسان، یک رُمانِ خالی خالی نیست!

ترجمۀ کتاب، تعریفی ندارد، شاید مجبور شوید بعضی از جملات را چندین بار بخوانید تا دستتان بیاید داستان از چه قرار شد! اما کتابِ کشتی نو عروسان، یک رُمانِ خالی خالی نیست! می توان این طور برداشت کرد که یک داستان بســـــــــــیار طولانی و مفصل دربارۀ انتخاب های مهم زندگی ست. حدس می زنید چند نفر از بین این 657 نفر با همان چیزی مواجه شدند که تصمیمش را گرفته بودند؟ چند نفر از آنان همانجا در کشتی عاشقِ ملوان های دیگری شدند؟ چند نفرشان در راه نامه ای دریافت کردند که از طرف همسرانشان رد شده بودند و در اولین بندرگاه از کشتی پیاده شدند و به استرالیا بازگشتند؟ چند نفرشان بچه هایشان را به دنیا آوردند یا از دست داند؟

تصور کنید یک تصمیم مهم گرفته اید و در حالی که به سمتش در حال حرکت هستید، مدت زمان بسیار بسیار طولانی را باید به آن فکر کنید! می گویند ” زمان را صرف هرچیزی کردن، حدی دارد”! اگر زیادی عجله کنیم و یا اگر زیادی لِفتش دهیم تقریباً با هم فرقی ندارند! نکتۀ جالبِ کتاب که احتمالاً با تجربه ای که شما در خواندن رمان به دست آورده اید، دور از چشمتان نخواهد ماند و حدسش را خواهید زد، این است که مادر بزرگِ جنیفر که در حال تعریف کردن داستان برای ماست، یکی از همان چهار نو عروس است…

قسمتی از متن کتاب کشتی نو عروسان اثری از جوجو مویز- فرانسیس

آن روز عصر کابین خالی بود؛ آویس به یکی از دوره های آموزشی ساخت گل پارچه ای رفته بود که از قرار معلوم جزئی از مسابقۀ «ملکه»ی زیبایی کشتی ویکتوریا محسوب می شود. آویس که حالا آیرین کارتر را دشمن قسم خوردۀ خود می دانست، مصمم بود او را در این مسابقه شکست دهد.

ژان که از گرمای طاقت فرسای هوا می نالید و از تمرین های خواندن هم خسته شده بود، به همراه دو عروس دیگری که در خوابگاه بالایی آن ها بودند، سرگرم تماشای فیلم بود.

فرانسیس که ساعتی را از تنهایی خودش لذت برده و لی لی به لالای سگ پیر گذاشته بود، احساس بی قراری می کرد، گرما امان آدم را می برید. در فضای دم کردۀ کابین، بلوزش خیس شده بود و به پوستش چسبیده بود و ملافه ها به طرزی نامرتب روی تختخواب افتاده بودند. او چندین بار به دستشویی رفته بود و صورتش را با آب خنک شسته بود.

می خواست از کابین بیرون بزند و به عرشۀ پرواز برود که مارگارت مثل اجل معلق سر و کله اش پیدا شد. صورتش گُر گرفته بود و نفس نفس می زد. دست گرد و قلمبه اش را روی گلویش گذاشته بود و می گفت:«وای خدای من. خدای من»

فرانسیس به سرعت به سمت او رفت:« حالت خوبه؟»

مارگارت رنگ به چهره نداشت. از قفسۀ سینه تا گلویش عرق سوز شده بود. خودش را روی تختش انداخت.

«مارگارت؟»

«به من گفتن که برم اتاق مخابرات. باورت نمی شه- قراره با جو حرف بزنم!»

«چی؟»

چشم های مارگارت از تعجب گرد شده بود.«امشب! باورت می شه؟ اونطور که معلومه الکساندرا خیلی با ما فاصله نداره و می تونیم با بی سیم با کشتی ارتباط داشته باشیم. من و حدوداً پنج نفر دیگه بودیم که می گفتن می تونیم با شوهرامون صحبت کنیم. یکی از اون آدمای خوش شانس من بودم! باورت می شه؟ آره؟»

مارگارت سگ را از روی تختش برداشت و محکم بوسید. «وای، مودی، تو باورت می شه؟ قراره با جو حرف بزنم! امشب!» سپس خود را در آیینه ای که آویس کنار در آویزان کرده بود نگاه کرد و شروع کرد به غر زدن.«واای، نه! سر و وضعم رو نگاه کن. همیشه رطوبت گند می زنه به موهای من.» موهای پریشانش را با دستش بالا آورد…

قسمتی از متن کتاب کشتی نو عروسان - مارگارت

در آن اتاق کوچکی که پایین مقر فرماندهی قرار داشت، چند نفر عروسی که گلچین شده بودند و بعضی ها دوستانشان را نیز آورده بودند، به یکدیگر سقلمه می زدند. اتاق مخابرات برای آن تعداد آدم زیادی کوچک بود. برای همین آن ها شق و رق ایستاده بودند و بازوهایشان در پهلوی همدیگر فرو رفته بود و چند نفری هم با مجله خودشان را باد می زدند و صورتشان در آن گرمای جهنمی بر اثر تعرق زیاد می درخشید.بیرون هوا تاریک شده بود و یکجایی، آن دوردست ها، آرزو و مراد دلشان در تاریکی محض روی آب شناور بودند.

«مگی؟» صدا ضعیف و نامفهوم بود؛ اما از حالت چهرۀ مارگارت می شد فهمید که به طور حتم خودش است.

همه ذوق زده شدند، مثل کودکی که درخت کریسمس را می بیند. مارگارت اولین نفری بود که پشت بی سیم قرار گرفته بود و این طور به نظر می رسید تا وقتی عروس ها صدای جو را نشنیده بودند باورشان نمی شد تا این اندازه به مردهای خود نزدیک هستند، باورشان نمی شد بعد از ماه ها بی خبری می توانند چند کلمه ای با هم اختلاط کنند. حالا عروس ها به یکدیگر لبخند می زدند، گویی که این شادی مسری بود.

مارگارت دستش را روی میکروفون گذاشت. سپس، بعد از کمی درنگ، با خجالت لبخندی زد:«جو، منم. حالت چطوره؟»

«حرف نداره، عزیزم. تو حالت خوبه؟ بهت می رسن یا نه؟» صدای آن سوی خط در سکوت فرو رفت.

مارگارت دستش را دور میکروفن حلقه کرد. «من خوبم. هم من هم این کوچولو. خیلی – خیلی خوبه که می تونم صدات رو بشنوم.» صدایش به لرزش افتاد، ظاهراً فهمید که غریبه ها دور . بر جو را هم مثل خودش گرفته بودند. هیچ یک از زن ها دوست نداشتند مردهای خود را جلوی دوست ها و مافوقشان خجالت دهند.

«بهت غذای درست و حسابی می دن؟» با شنیدن این حرف آن هایی که در اتاق مخابرات بودند خنده شان گرفت. چشم های مارگارت به سمت ناخدا که دست به سینه آن پشت ایستاده بود، برگشت. او هم با خوشرویی لبخند می زد.

«حسابی بهمون می رسن.»

«خیلی خوبه.تو…با این گرما مواظب خودت باش. آب زیاد بخور.»

«وای، مواظبم.»

«من باید برم، عزیزم، نوبت نفر بعدیه. مواظب خودت باش.»

«تو هم همین طور.» مارگارت بیشتر خود را به میکروفن چسباند، انگار با این کار به او نزدیک تر می شد…

قسمتی از متن کتاب - ژان

او دختر زیبایی نبود، حتی خوش مشرب هم نبود؛ اما با گذشت چند روز ناخدا هایفیلد متوجه شد که نمی تواند چهرۀ ژان کسلفورد را از ذهنش پاک کند. این رفتار مثل این بود که با یک اسیر جنگی رفتار می شود؛ رساندن او تا ساحل و تحویل او به زندانبان. حالتی که در چهرۀ آن دختر بود: خشمی بی نتیجه، ناامیدی و دست آخر، تسلیم شدنی غم انگیز.

ناخدا چندین و چند بار از خود پرسیده بود که آیا کار درستی انجام داده است. مُصِر بودن عروس ها و لحن برآشفتۀ افسر دائماً به یادشمی آمد:«شما به این دختر لطمۀ بزرگی زدید.» اما از دست او چه کار دیگری بر می آمد؟افسر به چیزی که دیده بود یقین داشت. او مجبور بود به افسرش اعتماد کند- به همان افسری که قبلاً به او گوشزد کرده بود که تحمل چنین رفتاری را ندارد، اما، همان طور که افسر هم گفته بود، وقتی شوهرش او را نمی خواهد، دیگر چه بده بستانی می توانستند با هم داشته باشند؟

پیاده کردن ژان از کشتی- دومین نفری که در این شرایط از کشتی پیاده می شد- جَو بدی را بر آنجا حاکم کرده بود. ناخدا می دانست که عروس ها بیش از پیش احساس نگرانی می کنند. موقع گشت زدن روی عرشه ها، زن ها زیرچشمی او را نگاه می کردند و کنار درگاه ها چنان کِز می کردند که گویی وحشت داشتند مبادا او آن ها را نیز به همان سرنوشت دچار کند. در این میان عروس ها افسرهای ویژۀ خانم ه را طرد کرده بودند. آنها از طرزبرخورد با ژان باخبر شده و تصمیم گرفته بودند به روش های مختلف تنفر خود را نشان دهند. بعضی از زن ها از بقیه رک و بی پرواتر بودند و باعث شده بودند چندین افسر با چشم های گریان پیش ناخدا بروند.

اگر چند هفتۀ پیش بود به آنها می گفت که بر خود مسلط باشند اما حالا خودش احساس همدردی شدید و ناخوشایندی داشت. این کار آنها شیطنت و بی نزاکتی نبود: سفر عروس ها یک سفر بی نظیر و عالی نبوده است. درواقع توانی برای آن ها نمانده بود. این ناتوانی و عجز می توانست موجب بروز احساسات عجیب و غریبی شود، چه آنهایی که خود آن را تجربه کرده و چه آنهایی که شاهد چنین تجربه ای بوده اند…

قسمتی از متن کتاب - آویس

آویس به فرانسیس اشاره کرد تا لباسش را بدهد. از داخل جیب لباس یک تکه کاغذ پاره پوره و نم کشیده بیرون آورد.«بیا، حالا می تونی دقیق اینو بخونی.»

«نمی خوامت نیا؟»

«نه. وای، اون منو می خواد، خب…»

آویس نامه را گرفت و بر خلاف قبل خط به خط آن را خواند.

باید مدت ها قبل اینو بهت می گفتم. ولی عزیزم، من دوستت دارم و نمی تونستم بعد از گفتن این موضوع حتی صورت غم زدۀ تو رو تصور کنم، یا حتی نمی تونستم لحظه ای تصور کنم که تو رو از دست بدم…لطفاً از حرف های من برداشت بد نکن- نمی خوام بگم که نیا. باید این رو بدونی که رابطۀ بین من و همسرم چیزی فراتر از رابطۀ خواهر و برادری یا هر رابطۀ دیگه ایه.

عزیز دلم، تو خیلی بیشتر از اون برای من ارزشمندی…

می خوام بدونی که هر حرفی که تو استرالیا به تو زدم از ته دل بوده. اما باید درک کنی که – بچه ها خیلی کم سن و سال هستن و من هم آدمی نیستم که از مسئولیتی که به عهده دارم سرسری رد بشم. شاید وقتی بچه ها بزرگ تر شدن بتونیم دوباره در مورد این رابطه خوب فکر کنیم.

خب، می دونم این خواستۀ زیادیه که از تو دارم، اما در این مدتی که توی کشتی هستی در این مورد فکر کن. من پس انداز خوبی دارم و می تونم خونۀ نقلی و قشنگی توی لندن برات بگیرم. هفته ای چند شب رو هم می تونم کنارت باشم،که، وقتی بهش فکر می کنی، می بینی نسبت به زن هایی که شوهراشون تو نیروی دریایی هستن ما بیشتر همدیگه رو می بینیم…

آویس داخل توالت بهداری ایستاده بود و آخرین لایۀ رژ لب را بر روی لب هایش می مالید. مژه هایش در زیر دو لایۀ ریمل چشم های آبی مرمرین او را درشت تر نشان می داد. پوستش، که به طرز وحشت آوری رنگ پریده شده بود، حالا ظاهراً رنگ و رویی گرفته بود و می درخشید.

واقعیت شگفت انگیزی که در مورد لوازم آرایش وجود دارد همین است.هیچ کس متوجه نمی شود درون آدم چه اتفاقات وحشتناکی افتاده است، مشروط به مالیدن مقداری کرم پودر، رژگونه و رژ لب. هیچ کس متوجه نخواهد شد که آدم از درون آشفته است، حتی اگر زیر چشم هایش سایۀ ارغوانی روشن زده باشد.

زیر یک کت و دامن قرمز سیر، که با کمربندی با کیفیت محکم بسته شده، هیچ رد و نشانی از آن نیست که دور کمر این آدم پهن تر از چیزی بوده که حالا هست. یا اگر چیزی از رؤیاهای شخص باقی مانده باشد آن هم همراه با خون بر روی یک تکه لایی پنبه ای خالی می شود و از بین می رود. اگر او از درون حس می کند که به معنای واقعی کلمه زیر و رو شده است، نیازی نیست کسی بداند…

برش هایی از کتاب کشتی نو عروسان- بخش اول

مارگارت پاکت نامه را پاره و شروع به خواندن آن کرد، کلمات را زیر لب زمزمه می کرد، عادتی که از دوران کودکی همراه او بوده است. سپس آهسته ناله ای کرد. لتی برگشت و مارگارت را دید که محکم خود را روی صندلی ای که یکی از برادر هایش برای او بیرون کشیده بود، انداخت. با ظاهری اندوهگین به پدرش نگاه می کرد.” حالت خوبه دخترم؟” -من، باید برم پدر… «صفحۀ 32 – کتاب کشتی نو عروسان – بخش اول – استرالیا، 1946»

آویس گفت: نه، پدر. به مامان و دیانا بگو برای دیدن شوهرم سوار همین کشتی لعنتی می شم. هرجور بتونم خودم رو می رسونم اونجا، حتی اگه شده باشه با این کشتی دیزلی و سربازهای بو گندو می رم. من دوسش دارم. دیگه باهاتون تماس نمی گیرم، ولی به مامان بگو وقتی برسم اونطرف بهش تلگراف می زنم. وقتی ایان – شوهرم – رو ببینم. «صفحۀ 54 -فصل دوم – سه هفته پیش از حرکت»

هیچ وقت چنین چیزی پیش نیامده بود. بی تردید او هرگز نمی خواسته چنین اتفاقی بیفتد؛ اما فرانسیس مجبور بود اعتراف کند که عاشق شده است. هر روز عصر به خودش می گفت که باید از این کار دوری کند، اینکه این کار برایش فایده ای ندارد، اینکه با این کارها او سفرش را دچار مخاطره می کند؛ و با این وجود، هر بعد از ظهر، با کم ترین توضیح دادن به دوست های هم کابینی اش، متوجه شد که از آن درِ آهنی یواشکی بیرون می زند…«صفحۀ 218 – فصل دوازدهم – روز بیست و یکم»

برش هایی از کتاب کشتی نو عروسان - بخش دوم

هایفیلد با خودش فکر کرد، مسئله این نیست که من از زن ها خوشم نمی آید، مسئله این است که هر چیزی جای خودش را دارد. آدم ها جای خودشان را دارند. او انسانی منطقی بود. به نظرش این دیدگاه غیر منطقی نمی آمد… «صفحۀ 88 – فصل پنجم – روز نخست سفر»

فرانسیس منتظر بود تا ببیند چطور آویس از اینکه فرصت پیدا کرده از دست رفتن بچه اش را هم به لیست گناهان خیالی او اضافه کند اذت خواهد برد. اما چیزی نگفت، فقط با درخواست فرانسیس که از خواسته بود آرام دراز بکشد، حوله را آنجا بگذارد و یکی دو تا مُسَکن بخورد موافقت کرد.

سرانجام شروع کرد به حرف زدن. گفت:«واقعاً، خوب شد. حرومزادۀ کوچولو…» «صفحۀ 389 – فصل 22 – یک روز مانده به پلایموث».

پدرِ مارگارت فریاد زد: مواظب خودت باش. صدای منو می شنوی؟ مراقب خودت باش.

سپس صدای پدر، چهرۀ او و نوک کلاه پاره و پوره اش در میان آن شلوغی ناپدید شد. «صفحۀ 75 – فصل چهارم – روز حرکت»

اطلاعات بیشتر

نام کتاب

کشتی نوعروسان

نام اصلی کتاب

The ship of Brides

نویسنده

جوجو مویز

مترجم

محسن خادمی

موضوع

داستان های انگلیسی قرن بیست و یکم

مشخصات ظاهری

448 صفحه

ناشر

انتشارات میلاد

نوبت چاپ

چاپ دوم – 1396

شابک

9786005744460

قیمت

30000 تومان

نقد و بررسی ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

برخی از کتاب های نویسنده این کتاب