فروشگاه اینترنتی کتاب تیتاس
سبد کالا
0
  • سبد کالا شما خالی است.
علاقه مندی ها
عضویت/ورود
آخرین سفارشات
اطلاعات حساب کاربر
نام و نام خانوادگی:------ تاریخ تولد: / /
تلفن:----- موبایل:-----

شما هنوز آدرسی ثبت نکرده اید

اطلاعات گیرنده کالا
نام:----- نام خانوادگی:-----
تلفن:----- موبایل:-----

شما هنوز آدرسی ثبت نکرده اید

روی-جلد

کتاب نفرتی که تو می کاری

اگر در جستجوی یک رمان طولانی هستید، کتابِ “نفرتی که تو میکاری” را بگذارید در تاپ لیستتان! که بدجوری ارزشمند و خواندنی ست. این کتاب را با خیال راحت بخوانید… ماجرای قتل خلیل دوستِ اِستار، که دختری 16 ساله و رنگین پوست است و تلاش او برای گرفتن حقِ دوست دوران بچگیش خلیل، و قرار گرفتنش در فراز و نشیب بین سیاه پوستان و سفیدپوستان. دختر بچه ای که حرف ها و شهادت هایش می تواند آبروی دوست از دست رفته اش، خلیل، را بخرد و یا ببرد…

قیمت پرداختی : 31,000 تومان

ناشر این کتاب

نشر نون

در دست تکمیل...

نویسنده این کتاب

انجی توماس

سفارش سریع و آسان کتاب

برای زمان شما ارزش قائل هستیم. تنها با پر کردن فرم زیر این کتاب را سفارش دهید. (دیگر نیاز به ثبت فاکتور نیست، همکاران ما در اولین فرصت با شما تماس خواهند گرفت.)

عکس و جملات ناب کتاب نفرتی که تو می کاری

دربارۀ کتاب نفرتی که می کاری نوشتۀ انجی توماس

انجی توماس، در سال 2017، اولین کتابش را با نام نفرتی که تو می کاری، منتشر کرد. رمانی 400 صفحه ای که در همان سال عنوان بهترین کتاب را در سایت گودریدز از آن خود ساخت، از ابتدا جای خود را در لیست پرفروش ترین کتاب های نیویورک تایمز باز کرد و برای مدت ها در همان جا باقی ماند، با گرفتن هشت ستاره، نامزد دریافت جایزۀ کتاب ملی آمریکا شد و داستانی که عبارت هایی چون: میخکوب کننده و خیره کننده را از طرف نویسندگانی چون جان گرین و جیسون رینولدز دریافت کرد.

انجی توماس ماجرای کتابش را از یک داستان واقعی الهام گرفته است بنابراین تأثیر هر جمله از کتابش چندین برابر بیشتر خواهد شد، داستان بسیار عالی پیش می رود، و بهترین قسمتش این است که خسته نمی شوید، چرا که به بهترین شکل ممکن نیز ترجمه شده است. از آن داستان هایی که شب ها بیدار می مانید تا یک صفحه بیش تر بخوانید.

ماجرای اِستار، دختر بچۀ سیاهپوستِ 16 ساله ای که پلیس، جلوی چشمانش دوستش خلیل را با تیر می زند و تفنگ را به سمت او نشانه می گیرد. اِستار با همۀ وجود می خواهد که از جنازۀ دوستش دفاع کند اما دنیا بزرگ تر از این حرف هاست! ولی استار هم نه می تواند تسلیم شود و نه میتواند ادامه دهد، باید خواند تا دید کدام یک برنده می شوند، بزرگیِ دنیا و یا خواستۀ اِستارِ کوچک…

انجی توماس، اولین نویسندۀ رنگین پوستی است که از دانشگاه هنرهای زیبایی بلهیون، فارغ التحصیل شد، گفتنی است انجی، زمانی که یک دختر بچۀ شش ساله بوده است، شاهد یک حادثۀ تیراندازی در مقابل چشمانش بوده…

در ادامه بخش هایی از این رُمان فوق العاده را مطالعه می کنیم…

قسمتی از متن کتاب نفرتی که تو می کاری

بهار دچار بحران هویت شده بود. حسابی سردم بود. چند قدمی که رفتم، سون دستش را روی ماشینش گذاشته بود و دوست دخترش لایلا، صحبت می کرد. او و آن ماشین موستانگ قدیمی و لعنتی اش. از دوستش لایلا بیش تر به این ماشین اهمیت می دهد. آن دختر هم برایش مهم نیست. داشت با موهای بافته شدۀ سون ور می رفت. واقعاً نگاه چپ چپ لازم بود. بعضی دخترها خیلی پررو هستند. مگه خودش مو نداره که به موهای داداش من دست می کشه؟ عنتر خانم.

اما راستش، من مشکلی با لایلا ندارم. او هم مثل سون باهوش است،  نه به اندازه ای که دانشگاه هاروارد برود بلکه در سطح خودش و این خیلی هم خوب است. لایلا یکی از چهار دختر سیاهپوست سال آخری است و اگر سون کسی را اننتخاب کند مطمئناً خوبش را انتخاب می کند. رفتم سمتشان و گفتم:«اِهممم…»

سون از لایلا چشم بر نگرداند.«برو اسکانی رو بیار.»

به دروغ جواب دادم:«نمی تونم. مامان اسم من رو به عنوان کسی که سکانی رو از مدرسه بیاره بیرون رد نکرده.»

«چرا کرده، برو بیارش.»

دست هایم را به هم گره زدم.«این همه راه نمی رم اونور مدرسه که اونو بیارم. تو راهِ رفتن میاریمش.»

چپ چپی به من نگاه کرد، اما خسته تر از آن بودم که داستانی درست کنم، تازه هوا هم سرد بود. سون با لایلا خداحافظی کرد و به سمت در راننده حرکت کرد. زیر لب می گفت:«انگار حالا چقد راهه.»

گفتم:«انگار نمی تونیم موقع رفتن بریم دنبالش.» و پریدم داخل ماشین.

ماشین را روشن کرد. گلچینی از آهنگ های کانیه و آن یکی شوهر آینده ام یعنی جی کول که کریس درست کرده بود از بلندگوهای ماشین پخش شد. دوری در پارکینگ زد و به سمت ساختمان مدرسۀ سکانی حرکت کرد. سون او را بیرون آورد و سپس آنجا را ترک کردیم.

برش هایی از کتاب

من تقریباً به اندازۀ خانۀ خودمان در خانۀ آن ها بودم. مامان و جوانترین دختر خانم رزالی یعنی تَمی با هم دوستِ جون جونی بودند. وقتی مامان سال آخر دبیرستان من را حامله شد، مامان بزرگ او را از خانه بیرون کرد.خانم رزالی قبول کرد که از او نگهداری کند تا این که پدر و مادرم بالاخره توانستند یک آپارتمان اجاره کنند. «صفحۀ 57 – فصل سوم »

اشتباه نکنید، من خودم رانندگی بلدم. یک هفته بعد از تولد شانزده سالگی ام گواهی نامه گرفتم. اما تا وقتی که خودم ماشینم را نخرم، حق ندارم رانندگی کنمن. به پدر و مادرم گفتم با توجه به مدرسه و بسکتبالم وقتی برای کار کردن ندام. آن ها هم گفتند پس وقتی هم برای رانندگی ندارم. دقیقاً همین قدر ضایع. «صفحۀ 64 – فصل پنجم»

به آرامی جرعه ای نوشیدم و به میز دایی کارلوس خیره شدم تا از چشم های کنجکاو مأمورها دوری کنم. تقریباً به اندازۀ عکس های بچه هایش، روی میز کار او عکس من و سکانی هم بود. مامان به او گفت:«می برمش خونه. نمی ذارم امروز کاری کنه. هنوز آماده نیست.»

«می فهمم، اما بالاخره که باید باهاشون حرف بزنه، لیزا. اون نقش مهمی تو تحقیقات داره.»

مامان آهی کشید.«کارلوس…»

گفت:««می فهمم.» آرام گفتم:«می خوام امروز انجامش بدم، می خوام تموم شه.» «صفحۀ 86 – فصل ششم»

آب دهانم را قورت دادم وآرام گفتم:«من اون خلیل رو نمی شناختم.» این خیانتی بود بدتر از بودن با پسری سفید پوست. او را انکار کرده بودم، تمام آن خنده ها، آغوش های کودکانه، اشک ها و تک تک لحظاتی که باهم بودیم را پاک کرده بودم. هزاران ببخشید در سرم بود و کاش خلیل هرجایی که هست این عذرخواهی ها به او برسد، هرچند که می دانم کافی نیست. «صفحۀ 103 – فصل هفتم»

بُمبی که آمادۀ انفجار بود را در قالب گوشی تلفنش به من داد. تا گفتم:«الو؟» سؤالاتی بود که در گوشم منفجر شد. گفت:«دل پیچه، استار؟ واقعاً؟» پهن صندلی شدم و با غرغر گفتم:«درد دارم مامان.» گفت:«دخترم، خواهش می کنم. من تو رو بزرگت کردم. این همه پول دادم که بری ویلیامسون و این جوری بپیچونیشون؟ به خاطر دل پیچه؟»

می خواستم به او بگویم که بورسیه من هم بی تأثیر نبود اما ترجیح دادم این کار را نکنم چون مطمئن بودم اولین نفری در تاریخ می شدم که از پشت تلفن کتک خورده. «صفحۀ 107 – فصل هفتم»

کشیش الدریج در مورد رفتن خلیل به بهشت موعظه کرد. نمی خواهم بگویم خلیل به بهشت نمی رود-راستش خودم هم نمی دانم- اما کشیش الدریج تمام تلاشش را کرد که او را به بهشت بفرستد. آن قدر تلاشش زیاد بود که بدنش عرق کرد و نفسش به سختی در می آمد و من از نگاه کردنش خسته شدم. «صفحۀ 117 – فصل هشتم»

این شورش ها، شلیک ها، گازهای اشک آور، همه و همه در نهایت تقصیر من بود. یادم رفته بود به پلیس بگویم موقع پیاده شدن، خلیل دست هایش بالا بود. نگفتم که مأمور اسلحه اش را به سمت من گرفته بود. حتماً یک جایی را اشتباه کرده بودم که آن مأمور دستگیر نمی شد. «صفحۀ 127 – فصل نهم»

اطلاعات بیشتر

نام کتاب

نفرتی که تو می کاری

نام اصلی کتاب

The hate u give

نویسنده

انجی توماس

مترجمان

میلاد بابانژاد, الهه مرادی

موضوع

داستان های آمریکایی قرن 21

مشخصات ظاهری

400 صفحه

ناشر

انتشارات نون

نوبت چاپ

چاپ اول 1397

شابک

9786008740117

قیمت

31000 تومان

نقد و بررسی ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

احتمالا مایل به بررسی این محصولات نیز هستید