فروشگاه اینترنتی کتاب تیتاس
سبد کالا
0
  • سبد کالا شما خالی است.
علاقه مندی ها
عضویت/ورود
آخرین سفارشات
اطلاعات حساب کاربر
نام و نام خانوادگی:------ تاریخ تولد: / /
تلفن:----- موبایل:-----

شما هنوز آدرسی ثبت نکرده اید

اطلاعات گیرنده کالا
نام:----- نام خانوادگی:-----
تلفن:----- موبایل:-----

شما هنوز آدرسی ثبت نکرده اید

تصویر روی جلد

کتاب شلوارهای وصله دار

کتابِ شلوار های وصله دار شاملِ 20 داستانِ کوتاه به قلمِ رسول پرویزی ست که همگی قبلاً در روزنامه ها و مجلات منتشر شده بودند و به همت آقای فریدون کار، جمع آوری و در یک مجموعه کتاب به نام شلوار های وصله دار، در سال 1335، برای اولین بار چاپ شدند. رسول پرویزی تا چاپ چهارم کتابش که در قید حیات بوده، مقدمه های خودمانی و خواندنی ای نوشته است. بیشتر داستان ها، ماجراهای رسول پرویزی از کودکی تا جوانی است که دردها و رنج های زمانش را در شوخ طبعانه ترین کلمات و جملات، گنجانده است و در قالب داستان های کوتاه منتشر کرده است…

قیمت پرداختی : 13,000 تومان

ناشر این کتاب

انتشارات امیرکبیر

مؤسسه انتشارات امیرکبیر در آبان ماه سال ۱۳۲۸ با خرید سرقفلی نخستین فروشگاه خود در خیابان ناصر خسرو تهران شروع به کار کرد و در تاریخ تیر ماه سال ۱۳۶۴ به نام مؤسسه عام المنفعه غیر انتفاعی انتشارات امیر کبیر به ثبت رسید. انتشارات امیرکبیر با سابقه ای ۶۰ ساله، سعی کرده است طی این ۶ دهه فعالیت، همواره به شیوه مدرن و روزآمد به چاپ آثار و تولید کتاب بپردازد تا جایی که برخی از بزرگترین منابع و کتاب های مرجع در سطح منطقه خاورمیانه و کشورهای فارسی زبان را این انتشارات چاپ کرده است.

نویسنده این کتاب

رسول پرویزی

رسول پرویزی، به علت فعالیت در اُرگان های سیاسیِ آن دوران، نتوانست بیشتر از دو مجموعه کتاب را منتشر کند. "شلوار های وصله دار" عاملِ شهرت و همچنین باعث ایجاد تحول در نویسندگان قبل و بعد رسول پرویزی بود. وی در 58 سالگی در شیراز، در گذشت.

عکس و جملات ناب کتاب شلوارهای وصله دار

دربارۀ کتاب شلوارهای وصله دار نوشتۀ رسول یونان

شلوار های وصله دار، نام یک مجموعه داستان های کوتاه فارسی به قلمِ رسول پرویزی است. شلوار های وصله دار نام یکی از داستان های کتاب نیز هست، که در یکی از کتاب های ادبیات سال های دبیرستان نیز چاپ شده است. اما مهم تر از همۀ این ها، شلوار های وصله دار، نامِ کتابی ست از رسول پروازی که هرگز نوشته نشد، به گفتۀ خودِ رسول، دیگر آن اوقاتِ فراغت ناب را به چنگ نیاورد تا بتواند کتابش را آن طور که دلش می خواست بنویسد، پس تنها به گذاشتن نامِ کتابش بر روی یک داستانک، پرونده اش را برای همیشه بست و سپس نیز اَجل مُهلتش نداد…

تا چاپ چهارم کتاب را خودش مقدمه ای کوتاه و بسیار خواندنی و خودمانی نوشته است و پس از آن یعنی از سال 1348 به بعد متاسفانه نبوده که کتابش را به مقدمه ای، مُزین کند.

کتاب شلوار های وصله دار برای اولین بار در سال 1335، منتشر شد و تا سال 1397، 10 بار تجدید چاپ شده است. این کتاب شامل؛ 20 داستان کوتاه است، که تعدادی از آن ها ماجراهایی کاملاً شوخ طبعانه از زندگی شخصی خود رسول پرویزی هستند که در نهایتِ پرغصه بودن، با حسِ شوخ طبعانه به خواننده منتقل شده اند. داستانک ها با عنوان های: زار صفر، قصۀ عینکم، پالتوی حنایی ام، شیر محمد، ابراهیم، زبان کوچک پدرم،، گرگعلی خان، زنگ انشا، شلوارهای وصله دار، من به دنیا آمدم، ای واویلا، تقویم عوضی، سه یار دبستانی، عوضی نگیرید، مرگ رسول شله، درویش باباکوهی آرام مرد،زرگر مظلوم، بوالفضول ، در هفت روز هفته و دو پشته بر الاغ، در کتاب آمده اند. در ادامه بخشی از کتاب را می خوانیم…

قسمتی از متن داستان زار صفر؛کتاب شلوارهای وصله دار

صیح دوم یا سوم اردیبهشت بود، خورشید مثل غنچه گل شکفت و به شیراز نور پاشید، عطر بهار نارنج سرتاسر کوچه را پر کرده بود، مست و ملنگ و سرشار از لذت دیدار صبح، آماده رفتن مدرسه بودم.

مادرم مثل هرروز کتاب هایم را لای دستمالی پیچید وچند شاهی روزانه ام را برای مبارکی لای قرآن گذاشت که بردارم. پول برداشتم و راه افتادم. هنوز کوچه های تنگ و تاریک شیراز قدیم پرنور نبود، اما هوای اردیبهشتی آدم را بی خودی مست می کرد.

از بازارچه فیل گذشتم، پیچ حسینیه کورونی ها را پشت سر گذاشتم، به حمام حاج هاشم نزدیک می شدم که قلبم ایستاد. چشمم به چند نفر خورد که وحشت زده گرد هم بودند. یک پیرزن چادر مشکی به سرش میزد و شیون می کرد، ناله پیزن مثل کارد به قلب می نشست ولی هنوز من حادثه را نمی دیدم، کنجکاو و با عجله نزدیک تر شدم. خشکم زد. چشمم به چیز غریبی افتاد.

سرِ زنِ قشنگی را بریده بودند، سر خوشگلش با پوستی به تنه اش چسبیده بود، گیسوان سیاه و شبقی رنگش وسز خون های دلمه موج می زد، چشم قشنگ زن از هول و وحشت همین طور وحشت زده دریده و پق بود، دلم به هم خورد، مثل اینکه توی دلم چیزی شکست. زانویم لرزیدن گرفت، داشتم از هول غش می کردم، چشمم را بستم و به دیوار تکیه دادم. اطرافیان بیهوده می کوشیدند ضجۀ پیرزن را خاموش سازند؛ خاک به سر می کرد.

خودش را روی کشته می انداخت، او را بلند می کردند، چهره اش خونی و خاکی می شد اما از کشته جدا نمی شد. کم کم و تک تک مردم جمع شدند. پیرمردی که حال مرا و رنگ پریدۀ مرا دید زیر بغلم را گرفت و گفت:«تخم جن تو اینجو چه می کنی! گورتو گم کن دیگه، زود برو که دیرت شده.» و مرا از کنار کشته رد کرد…

قسمتی از متن داستانِ قصۀ عینکم

در خانه هم بی دشت نبودم. غالباً پای سفرۀ ناهار یا شام بلند می شدم چشمم نمی دید، پایم به لیوان آب خوری یا بشقاب یا کوزۀ آب می خورد. یا آب میریخت یا ظرف می شکست. آن وقت بی آنکه بدانند و بفهمند که من نیمه کورم و نمی بینم خشمگین می شدند. پدرم بد و بیراه م یگفت. مادرم شماتتم میکرد می گفت به شتر افسار گسیخته می مانی.

شلخته و هردم بیل و هپل وهپو  هستی، جلوی پایت را نگاه نمی کنی. شاید چاه جلوت بود و در آن بیوفتی. بدبختانه خودم هم نمی دانستم که نیمه کورم. خیال می کردم همۀ مردم همین قدر می بینند! لذا فحش ها را قبول داشتم. در دلم خودم را سرزنش می کردم که با احتیاط  حرکت کن! این چه وضعی است؟ دائماً یک چیزی به پایت می خورد و رسوایی راه  می افتد.

اتفاق های دیگر هم افتاد. در فوتبال ابداً و اصلاً پیشرفت نداشتم، مثل بقیه بچه ها پایم را بلند می کردم، نشانه می رفتم که به توپ بزنم، اما پایم به توپ نمی خورد، بور می شدم. بچه ها می خندیدند. من به رگ غیرتم بر می خورد، دردناکترین صحنه ها یک شب نمایش پیش آمد. یک کسی شبیه لوطی غلامحسین شعبده باز به شیراز آمده بود.

گروه گروه مردان زنان و بچه ها برای دیدن چشم بندی های او به نمایش می رفتند. سالن مدرسۀ شاپور کحل نمایش بود. یک بلیت مجانی ناظم مدرسه به من داد؛ هر شاگرد اول و دومی یک بلیت مجانی داشت. من از ذوق بلیت در پوستم نمی گنجیدم. شب راه افتادم و رفتم. جایم آخر سالن بود. چشم را به سن دوختم خوب باریک بین شدم، یارو وارد سن شد، شامورتی را در آورد، بازی را شروع کرد.

همۀ اطرافیان من مسحور بازی های او بودند. گاهی حیرت داشتند، گاهی می ترسیدند، گاهی می خندیدند و گاهی دست می زدند، اما من هرچه چشمم را تنگ تر می کردم و به خودم فشار می آوردم درست نمی دیدم. اشباحی به چشم می خورد، اما تشخیص نمی دادم که چیست و کیست و چه می کند. رنجور و وامانده دنباله رو شده بودم.

قسمتی از متن داستان پالتوی حنایی ام

یکی از خواص فقر آن است که آدم اقتصاد دان و گاهی هم دکتر می شود. علم اقتصاد را رعایت می کند و زندگی اش را با حفظ الصحه منطبق می سازد. مادرم فوراً عالم اقتصاد شد. به فکر افتاد که عبای شتری بابا را تبدیل به دو پالتو کند. خیال می کنید که عبا نو بود، بابا چندین سال با آن شاه اندازی کرده بود. مدت ها پیش نخ نما شده بود.

رنگ اولی عبا حنایی خوب بود، ولی آن روز که متغیر و مترقی شد و به شکل پالتو در آمد، رنگ بی ربط داشت، رنگی بین حنایی و  کثافت بچه. عبا بیرون آمد و آن را به یک زن دست دوز که در همسایگی ما بود سپردند. بچه ها را نیز بردند. زنک خیاط یک ترکه انار خشک شده را به جای متر مدتی به قد و بالای ما دو نفر زد و قول داد که سه روزه هر دو پالتو را تحویل دهد.

چشمتان روز بد نبیند. بعد از سه روز پالتو ها آماده شد. بد فرم، بد ترکیب و بی قواره بود. دامن آن در یک خط نبود. مثل ترازوی عدالت دادگستری ایران بالا و پایین می نمود. آستین ها بلند و کوتاه بود. شانه و اپل نداشت. یقه آن هم مثل دهان مرده باز و بی تناسب بود. هرچه وصف کنم نمی توانید آن را در ذهن خود تصویر کنید. یک چیز مضحک مسخره ای بود. پالتو نبود، چیزی بین عبا، طیلسان، ارخالق، ردنکت، و شنل وبد. وقتی آن را می پوشیدم مثل اینکه در گونی سرباز رفته ام. النهایة  دو سه جای گونی را بخیه زنده و ی خفت انداخته بودند.

خودم که می پوشیدم خنده ام می گرفت. اما مادرم برای آنکه دلخور نشوم از دوخت آن تعریف می کرد؛ از این گذشته زندگی ما تابع مد نبود کار از جمال شناسی و جمال دوستی گذشته بود. سرما پدر صاحب بچه را در آورده بود.

اما برادرم که بزرگتر بود می دانست که پوشیدن این پالتو با آن دوخت و دوز سند مسخرگی است که به دست بچه های هم شاگرد خواهتد افتاد، زیر بار نرفت. چون بچه اول بود و نازش می چلید و زورش می رسید دو پا را در یک کفش کرد و گفت اگر سر مرا ببرید این لباده را نخواهم پوشید. بالاخره حرفش در رو داشت و پس از شور بسیار قرار شد برایش پالتویی دست و پا کنند.

راستی خدا آدم را سگ بکند و برادر کوچک خانه نکند. هر پیسی است به سر او می آورند. فرمان دیگران را باید ببرد، امر و نهی بزرگ ترها را بشنود. هرکس آب، چای، قهوه خواست بیاورد، در خانه را باز کند، تازه کهنه پوش همه باشد. این است معنی برادر کوچک خانه.

هر دو پالتو به من تعلق گرفت. باید چند سال این بار گران را به دوش کشید…خدا کریم است.

اطلاعات بیشتر

نام کتاب

شلوارهای وصله دار

نویسنده

رسول پرویزی

موضوع

داستان های کوتاه فارسی

مشخصات ظاهری

174 صفحه

ناشر

انتشارات امیرکبیر

نوبت چاپ

چاپ دهم – 1395

شابک

9789640018347

قیمت

13000 تومان

نقد و بررسی ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

احتمالا مایل به بررسی این محصولات نیز هستید