فروشگاه اینترنتی کتاب تیتاس
سبد کالا
0
  • سبد کالا شما خالی است.
علاقه مندی ها
عضویت/ورود
آخرین سفارشات
اطلاعات حساب کاربر
نام و نام خانوادگی:------ تاریخ تولد: / /
تلفن:----- موبایل:-----

شما هنوز آدرسی ثبت نکرده اید

اطلاعات گیرنده کالا
نام:----- نام خانوادگی:-----
تلفن:----- موبایل:-----

شما هنوز آدرسی ثبت نکرده اید

تصویر روی جلد کتاب توراکینا

کتاب توراکینا

این دست از رمان ها، خوانندگان مختص خودشان را دارند، رمان های طولانی، که پایه و اساسشان، صفحاتی از تاریخ است! محمد قاسم زاده با انتخاب ماجرای توراکینا، که یکی از خاتون های مغول در زمان حمله به ایران بوده است، داستانش را آغاز کرده و آن را با بخشیدن جلوه های ویژه! به جلو برده است. درست مثل این که به یک کتاب تاریخی، یک لباس تخیلی نیز بپوشانید!

قیمت پرداختی : 22,000 تومان

ناشر این کتاب

انتشارات روزبهان

انتشارات روزبهان را زنده یاد سید جلال فهیم هاشمی در سال 1356 تاسیس کرد. امروز انتشارات روزبهان با انتشار بیش از 700 عنوان کتاب در فهرست بیست ناشر قدیمی ایران قرار دارد. انتشارات روزبهان در عرصه‌های مختلفی چون: ادبیات، هنر، فلسفه، علوم سیاسی، علوم اجتماعی، تاریخ، روانشناسی، کودک‌ونوجوان، طبیعت و جانوران، فنی و مهندسی، سینما، تئاتر، کتب مرجع و کتب ورزشی آثار متنوعی را منتشر و به دست خوانندگان خود رسانده‌است.

نویسنده این کتاب

محمد قاسم زاده

محمد قاسم زاده، حقیقتاً بیکار نبوده و حداقل سالی یک اثر را منتشر کرده است! از نوشتن داستان های کوتاه و بلند و رمان تا پژوهش هایی در زمینۀ آثار نویسنده های داخلی و خارجی و نوشتن مقاله، جزو فعالیت های ادبی وی به شمار می رود.

سفارش سریع و آسان کتاب

برای زمان شما ارزش قائل هستیم. تنها با پر کردن فرم زیر این کتاب را سفارش دهید. (دیگر نیاز به ثبت فاکتور نیست، همکاران ما در اولین فرصت با شما تماس خواهند گرفت.)

عکس و جملات ناب کتاب توراکینا

دربارۀ کتاب توراکینا نوشتۀ محمد قاسم زاده

کتابِ توراکینا، نوشته ای از محمد قاسم زاده. ماجرای این کتاب از این قرار است: جمشید مصدق در حال کار کردن روی پایان نامۀ  دکترایش است، این تز دربارۀ سرگذشت دختری مغول به نام توراکینا است. او پس از نوشتن آخرین جملۀ تِزَش زمانی که قصد خروج از آپارتمانش را دارد ناگهان بانویی را رو بر روی کاناپه اش می بیند.

بعد از مکالماتی، بر همۀ ما آشکار می شود که او، همان توراکینا است. توراکینا، بازوی جمشید را می فشارد و او را با خود به سفری شگفت انگیز می برد، او را به سرگذشت خود می برد تا پاسخ تمام سؤالاتی که مدت ها در ذهن مصدق بوده است را داده باشد. مصدق که هنوز هم باور نمی کند دیگر در آپارتمانش نیست و به همراه توراکینا به ایرانی سفر می کند که در چنگ مغول هاست و به ماجراهای توراکینا پا گذاشته است، زبانش بند آمده و تنها می بیند، می شنود و می نویسد…

تنها می توان گفت، اگر به رمان های تخیلی و پیچیدۀ تاریخیِ پر از خون، آتش،مرگ، غلامان و کنیزان، پادشاهیِ سلطان ها، ازدواج ها و فرزندانِ ناخواسته و … ازین قبیل ماجراها علاقه دارید، این یک نسخۀ ناب از این گونه نوشته هاست! یک ماجرای بسیار بسیار طولانی از زندگیِ یک خاتونِ مغول، به نام توراکینا.

توراکینا، نام یکی از خاتون های مغول بوده که پس از مرگ شوهرش، طبق رسوم تا پادشاهیِ سلطانِ بعدی، که پسر خودش بوده است، به تخت شاهی نشست.

اصولاً محمد قاسم زاده، علاقۀ زیادی دارد به اینکه داستان های تاریخی را پایه و اساس رمان های خود قرار دهد. در ادامه بخش های از کتاب را می خوانیم…

 

قسمتی از کتاب توراکینا

با گریه به او گفتم این چه بازی است که در این روز عید از خودش درآورده؟ پدر نگاه عجیبی داشت. مثل کسی که آخرین لحظات عمرش را می گذراند و دارد  از بیماری سختی می میرد. با ترحم اطرافیانش را نگاه می کرد. فقط با ترحم نگاه می کرد. ولی در همان حال، خیلی جدی گفت بازی نیست. عمرش به سر آمده. چون صدای دهل و سرنا از خانۀ اخی کوچک شنیده اند.

من که هنوز گریه امانم نمی داد درست حرف بزنم، دست او را بوسیدم و گفتم:«صدای دهل و سرنا ی اخی کوچک، چه ربطی به مرگ تو دارد؟» پدر آرام دست به سرم کشید. سرم را بلند کردم. با آن نگاه عجیبش راست در چشمم نگاه کرد وگفت:«دخترم! از هیچ چیز خبر نداری. تمام عمر فقط می خواستم تو آسوده باشی. فقط تو، تنها دخترم. ولی نشد. فقط تو یکی تعجب میکنی . ولی خوب نگاه کن، دور و برت هیچ کس تعجب نمی کند. صدای دهل و سرنای اخی کوچک، حاکم کُش است. تا حالا هیچ حاکمی نتوانسته از دهل و سرنای او جان به در ببرد. حالا هم سوارها رفته اند که بیارندش. کمی صبر کن ببینیم چرا دهل و سرنا می زدند.»

کمتر از ساعتی طول کشید تا مرد کوچک اندامی با لباس مندرس، همراه چند مأمور آمد. بدون این احضار هم، آدم وارفته ای بود. حالا با دیدن مأمورها و کاخ با شکوه پدر، طوری ترسیده بود که نمی توانست حرف بزند. تا رسید، جلو پدر لرزید و نشست روی زمین. همه با نفرت او را نگاه می کردند. وزیر جلو رفت و عصایش را زیر چانۀ او گذاشت و دستور داد بلند شود. ولی قوت از دست و پای او رفته بود و روی زمین داشت می خوابید.

هرچه دستور دادند از روی زمین بلند نشد. عاقبت که از به حرف آمدن او مأیوس شدند، دو نفر مغول را فرستادند که زنش را بیاورند. اخی کوچک که دیگر هیچ کس را نگاه نمی کرد، حتا نفهمید رفته اند به دنبال زنش. نگاه می کرد و نمی کرد. طوری که انگار هوش و حواسش را از دست داده بود.

دو نفر مغول با زن تنومندی وارد شدند. زن، کوه گوشت بود. زنی به آن چاقی تا آن روز ندیده بودم و بعداً هم ندیدم. زن رفت کنار اخی کوچک و خم شد و مثل بچه ای بغلش کرد. من با تعجب برگشتم و پدر را نگاه کردم. رنگ از رخساره اش پریده بود. انگار نه این زن و مرد عجیب، که عزراییل را دیده باشد.

وزیر از زن پرسید:«چرا در خانه تان دهل و سرنا می زنند؟»

زن با صدایی که از بیخ گلو بیرون می آمد و بیشتر شبیه نعره بود، گفت:«امروز صبح، پسرم فرج را ختنه کردیم.»

برش هایی از کتاب

زن باز لبخند زد و گفت:”خوب فکر کن، ببین این همه این ور و آن ور رفتی که سر از کارِ کی در بیاوری؛ سه سال تمام به چه زنی فکر می کردی؟”

مصدق گفت:”من اصلاً به زن ها فکر نمی کنم…به هیچکدام.”

زن یک قدم جلوتر آمد. مصدق میان در جابه جا شد. زن گفت:”چند دقیقه پیش کارت را با جمله ای از سرگذشت من تمام کردی…”

مصدق گفت:”توراکینا…”

زن گفت:”آره. منم، توراکینا.” «صفحۀ 8 – بخش اول»

ناگهان آسانسور ایستاد و درش باز شد. توراکینا دوباره دست او را گرفت. مصدق تازه یاد کربلایی، نگهبان بلوک افتاد. اگر کربلایی، این وقت شب او را با زن غریبه ای که لباس عجیب و غریب هم پوشیده، ببیند، چه می گوید؟ حتماً فردا به همکارهایش می گوید و بعد حرف دهان به دهان می گردد. آن وقت شب های دیگر همه مواظبش هستند که با کدام زن آمد و رفت دارد. خواست دستش را از دست او بیرون بکشد که توراکینا او را با خودش برد. اما مصدق از جلو در آسانسور، چند قدم که جلو گذاشت، حیرت زده اطراف را نگاه کرد… «صفحۀ 13 – بخش اول»

با دُردی که به دیدن پدر آمد، ما از بالای شاه نشین نگاهش  می کردیم. آدم مفلوکی بود. حتا شل و ول راه می رفت و در آغوشِ پدر مثل مرغِ دست آموزی بود. پدر او را با خودش برد. غروب به من خبر دادند باید زنِ بای دُردی بشوم. من دهمین کاخ سفید عروس شدم؛ در پانزده سالگی. «صفحۀ 28 – بخش چهارم»

یک ماهی می شد که بای دُردی رفته بود، که من احساس کردم بچه ای د رحمم می جنبد. اولین بار احساسش کردم، صبح زود بود. تازه از خواب بیدار شده بودم. حال عجیبی به ام دست داد. دست گذاشتم روی شکمم و زیر دستم، انگار چیزی می خواست در برود. وقتی رفتم پیش مادرم، دستی به موهایم کشید و بعد دست گذاشت روی ناف.  وقتی بچه زیرِ دستش تکان خورد، به نظرم چهره اش در هم رفت. با تعجب نگاهش کردم. مادرم باید خوشحال می شد. پس چرا از بچه دار شدن دخترش خوشحال نیست. این حالتِ او چه معنی داشت؟ «صفحۀ 57 – بخش دهم»

از اینکه بی قراری مادرم را می دیدم، دلم سوخت. برای اینکه خیالش را راحت کنم، گفتم:”مادر! فقط برای جوانی اش ناراحتم وگرنه، خیال نکن غصه می خورم که شوهرم کشته شده. ازدواج من و بای دُردی یکی از شوخی های روزگار بود.” «صفحۀ 79 – بخش چهاردهم»

نزدیک اذان ظهر خواجه دادا آمد و خبر داد صیغۀ عقد جاری شده. پس موقع صبحانه، من زن بیوه ای بودم و موقع ناهار زن حاجب بزرگ، مادرم مثل همیشه نه خوشحال بود و نه غمگین. من هم هیچ شادی و یا غصه ای از خودم نشان نمی دادم. اما وقتی سکوت سرد مادرم را دیدم، گفتم:” خودت گفتی راه دیگری نیست. اگر از دستور سلطان بایدو سرپیچی می کردم اولین کسی که به من خورده می گرفت خودِ تو بودی. من فقط از سلطان اطاعت کردم.” «صفحۀ 122 – بخش بیست و سوم»

اطلاعات بیشتر

نام کتاب

توراکینا

نویسنده

محمد قاسم زاده

موضوع

داستان های فارسی قرن 14

مشخصات ظاهری

325 صفحه

ناشر

انتشارات روزبهان

نوبت چاپ

چاپ دهم – 1396

شابک

9786001740695

قیمت

22000 تومان

نقد و بررسی ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

احتمالا مایل به بررسی این محصولات نیز هستید