فروشگاه اینترنتی کتاب تیتاس
سبد کالا
0
  • سبد کالا شما خالی است.
علاقه مندی ها
عضویت/ورود
آخرین سفارشات
اطلاعات حساب کاربر
نام و نام خانوادگی:------ تاریخ تولد: / /
تلفن:----- موبایل:-----

شما هنوز آدرسی ثبت نکرده اید

اطلاعات گیرنده کالا
نام:----- نام خانوادگی:-----
تلفن:----- موبایل:-----

شما هنوز آدرسی ثبت نکرده اید

تصویر روی جلد کتاب آن جا که پنچرگیری ها تمام می شوند

کتاب آن جا که پنچرگیری ها تمام می شوند

نُه داستان کوتاه با داستان های پراکنده و با نثری روان، از زبانِ شاعر و داستانِ کوتاه نویس کشورمان، حامد حبیبی. هرچند فقط نُه داستان در کتاب می خوانیم اما موضوعات چنان پراکنده و متنوع هستند که شاید حس کنید کتاب طولانی تر از این حرف ها بوده! اگر تا انتهای کتاب رفتید و لذت نبردید، داستانِ آخر را حتما مطالعه کنید، داستانی هم نامِ عنوانِ کتاب. تلافیِ داستان های قبلی را از دلتان در می آورد! حامد حبیبی بخاطر نوشتن این کتاب، جایزۀ ادبی هوشنگ گلشیری را از آن خود کرده است و در بخش های دیگری در همان سال نامزد دریافت جوایزی شده است…

قیمت پرداختی : 7,000 تومان

ناشر این کتاب

انتشارات ققنوس

شروع به کار انتشارات ققنوس در سال 1360 و به دست محمد حسیین زادگان بوده است. این انتشارات به 4 بخش تقسیم شده که هرکدام کاری را انجام می دهند: انتشارات ققنوس که ناشر کتاب های عمومی است، انتشارات آفرینگان که ناشر کتاب های کودک و نوجوان است، انتشارات هیلا که ناشر ادبیات داستانی است و پخش ققنوس که تمام کتاب های منتشر شده در این بخش هارا توزیع می کند.

نویسنده این کتاب

حامد حبیبی

حامد حبیبی، از جوایز بگیران و تقدیر شدگانِ! دورهمیِ خصوصیِ هوشنگ گلشیری، در سال 1357 در ایران متولد شد. اولین اثرش را در سال 1384 با عنوان ماه و مس منتشر کرد. حامد حبیبی تا کنون کتاب هایی را در حوزۀ کودکان و نوجوانان، بزرگسالان، داستان کوتاه و شعر، منتشر کرده است.

عکس و جملات ناب کتاب آن جا که پنچرگیری ها تمام می شوند

معرفی کتاب آن جا که پنچرگیری ها تمام می شوند نوشتۀ حامد حبیبی

کتاب آنجا که پنچرگیری ها تمام می شوند، شامل 9 داستان کوتاه است، برخی داستان ها وطنی و برخی اونورِ آبی هستند!

از هر موضوعی در این کتاب می توان داستان پیدا کرد، داستان یک قتل مرموز، داستان یک شکارچی، داستانی از ترس مرگ در اثر زلزله، داستان یک اعدامی و یک هفتۀ آخر زندگیش، داستانی از مَردی تنها که ناگهان آگهی خانه و اتومبیلش را در روزنامه ای که هروز صبح می خواند می بیند و در حالی که می خواهد بداند این شوخی از طرف چه کسی بوده، به حقایقی دربارۀ ماشین، خانه و لوازم منزلش می رسد و…خلاصه که از هر موضوعی در این کتاب دریچه ای وجود دارد.

و خیلی ریز به وقایعی اشاره می کند که در پایتخت در حال رخ دادن هستند از جمله خالی شدن ناگهانی زیر پایمان در سطح شهر که در نقاط مختلفی شاهدش بودیم و غیره. داستان ها همگی روان و جذاب نثر شده اند و حتی اگر متن داستان مورد پسندتان واقع نشود، از نثر روانش لذت خواهید برد، هرچند بیشتر موضوعات داستان ها به خوبی انتخاب شده.

گفتنی ست این مجموعه داستان کوتاه، در سال 1387، برندۀ جایزۀ بهترین مجموعه داستان ازطرف جشنوارۀ ادبی هوشنگ گلشیری و همچنین نامزد دریافت جایزۀ ادبیِ روزی روزگاری، جایزۀ نویسندگان و منتقدان مطبوعات شده است.

در ادامه بخشی از قسمت های کتاب را مطالعه می کنیم…

قسمتی از متن داستانِ فیدل

منیر خواست چیزی بگوید، علی سرعت را کم کرد و گفت:«آقایون، خانوم ها! توجه…توجه…من هوس آلبالو کردم.» کشید تو خاکی.

منیر غر زد:«علی خجالت بکش…تو این وضعیت؟»

علی ترمز دستی را کشید و گفت:«جنایت که نمی خوام بکنم. تازه تو صندوق یه دوغ معرکه هم داریم، هرکه می خواد بگه بیارم.»

منیر گفت:«نخوری خوابت بگیره پشت فرمون، همه مونو به کشتن بدی.»

علی اعتنایی به حرف منیر نکرد، در را باز کرد. باد و خاک پیچید تو.

«با این حرفا سوسن زنده نمی شه.»

داوود گفت:«از این گذشته اون خودش آدم خوشی بود الان راضی نیست ما به خودمون بد بگذرونیم.» و چشمکی به علی زد. محمود پیشانی اش را روی پشتی صندلی جلو گذاشت.

«من می گم…وقتی چند جور حرف در مورد یه اتفاق زده می شه یعنی یه چیزی می لنگه.»

منیر گفت:«به ما که اولش گفتن غرق شده.»

داوود به عقب برگشته بود ولی نمی توانست ببیند علی پشت درِ صندوق عقب چه می کنم.

 

قسمتی از متن داستانِ شوخی

فِکری بعدها تعریف می کرد که آن ها سرگرمی کوچکی برای خودشان دست و پا کرده بودند؛ مصداقی، درِ چینی قندان را سر خودکاری می چرخاند، دو همکارش اطراف میز چمباتمه می زدند و به بالا، به آن چرخش بی معنا که خیال ایستادن هم نداشت خیره می شدند،پ و هر کدام زمان توقف آن گردش سرگیجه آور را حدس می زدند. یک بار هم از فکری پرسیده بودند که حدس می زند درِ قندان چقدر بر نوک آن خودکار بچرخد و وقتی فکری گفته بود دو دقیقه، مصداقی لبخند ترسناکی زده بود-فکری دقیقا تأکید می کرد که لبخند، ترسناک بوده- و بعد هرسه بی آن که حرفی بزنند به خودکار که زیر آن چرخش یکنواخت می لرزید زل زده بودند، انگار کس دیگری در آن اتاق نباشد. فکری قضیۀ کوچک دیگری را هم از تبار تعریف می کرد، می گفت آن اوایل، وقتی سینی نان های نیم خورده و لیوان های چای شیرینِ صبحانۀ آن ها را جمع می کرده تبار تکانی به هیکلش می داده و می گفته:«خب…حالا آماده شیم برای ناهار.» و هرسه می زده اند زیر خنده. فکری می گفت هنوز هم تبار هر روز صبح همین را می گوید ولی دیگر حال و حوصلۀ خنده ندارند. آن طور که فکری ماجرا را تعریف می کرد معلوم بود دلِ خوشی از هیچ کدام آن ها ندارد به خصوص صوری، می گفت آزار دارد، هرروز او را بازخواست می کند که چرا روزنامۀ تاریخ گذشته برایشان می برد. حتی یک بار تهدیدش کرده که این سهل انگاری را به رئیس خدمات گزارش خواهد داد. فکری خودش را تبرئه می کرد و می گفت:«من که فرقش را نمی فهمم.»

قسمتی از داستان شبِ ناتمام

دهانم خشک شده بود. اگر یک آشنای قدیمی هم با تفنگ پشت سرم می ایستاد و در مورد طرز کار آن صحبت می کرد می ترسیدم، چه برسد به آن غول بی شاخ و دم که تازه یک ساعت هم نشده بود که می شناختمش. همانجا به فکرم رسید که دوستم ما را باهم دیده و بعدها می تواند شهادت بدهد. ولی به خودم گفتم شهادت بدهد که چی؟ وقتی من مُرده باشم ثابت شود چه کسی مرا کشته، به چه دردم می خورد؟

نفسش را پشت گوشم حس کردم شاید هم تارهای سبیلش بود. « دوست من! وقتی می دانی با یک فشار کوچک دیگر هیچ جا نمی شود رفت این همه عجله برای چیست؟»

نزدیک بود دست هایم را بالا ببرم و آخرین درخواستم را بگویم که دستش را روی شانه ام گذاشت و مثل دو رفیق که از یک گالری نقاشی دیدن می کنند مرا به سمت یکی از تابلوها برد. آن جا بود که دیدم تفنگ دستش نیست و تکیه اش داده به صندلی. پرسید:«این چطوره؟»

زن و مردی بودند. دست های زن پشت سر مرد بود و دست های مرد پشت سر زن.

گفتم:«من از نقاشی سر در نمی آورم.» سبیلش را تاباند و گفت:«مهم نیست،  مهم حس خوبی است که می دهد یا نمی دهد.» بعد پشتش را به من کرد و رفت سراغ همان کار روغنمالی تفنگ. طوری حرف میزد که یعنی حقیقت همین است که من می گویم. گفتم:«شما چه شکارچی ای هستید که نه کلۀ شکار زده اید به دیوار نه پوست پلنگ روی زمین انداخته اید؟» دست هایش را با دستمال پاک کرد و جواب داد:«عادت ندارم بروم بالا سر جنازه ها.»

قسمتی از متن داستانِ قمر گمنام نپتون

روز اول

وقتی حکم را شنید توی یک اتاقِ خیلی معمولی بود. اتاق آن قدر معمولی بود که کم مانده بود کرکره داشته باشد و دستیگرۀ درش جیرجیر صدا دهد. یک نفر پشت میزی فلزی نشسته بود. دفتری مانند دفتر حضور و غیاب یا دستِ بالا، دفتر ثبت ازدواجی، تولدی، چیزی جلویش باز بود. طرف، دست راستِ مشت شده اش را توی گونه اش فرو کرده بود و با دست چپ کشوی میز را کمی می کشید و دوباره می بست.

وقتی اسمش را گفت، کشو به اندازۀ یک درز کهنه باز ماند. طرف، اسم را دو بار تکرار کرد انگار می خواست ببیند می تواند همین طوری از حفظ، حکم را بگوید یا نه. نه. با اوقات تلخی مجبور شد دفتر را ورق بزند.

لبۀ کاغذها- مستطیل های بزرگ – که مانند کاغذهای روغنی کف جعبۀ شیرینی بودند یکی یکی، تایی ظریف می خوردند و از بالاترین حدی که می شد، رها می شدند و روی هم می لغزیدند. فکر کرد اگر حرف اول اسمش چیز دیگری بود به اندازه چند ورق خوردند، کم تر معطل می شد و برای همین به اندازه چند ورق خوردن بیش تر وقت داشت. در جا این سؤال از خاطرش گذشت:«برای چه کاری؟» در همین لحظه لالۀ گوشش خارید. خاراند و جواب داد:«برای خاراندن بیش تر.»

قسمتی از متن داستانِ هتل

به تراس رفت. در را پشت سرش بست. روی صندلی ولو شد. کف پایش سرما سرما می شد. جهت باد عوض شده بود ولی موج ها همچنان به سمت ساحل می آمدند. دو نور افکن مردنی به تاج موج ها نور می انداختند. آن ته ظلما بود. کسی توی ساحل و محوطۀ پایین دیده نمی شد. کاغذِ پشت داور، جلد پارۀ مجله ای بود. خشک و ترد شده بود.

نمای ساختمانی سفید بود با آفتابگیرهای دالبر دالبر. معماری مدیترانه ای. روی تابلوی خمیدۀ بالای آفتابگیر به لاتین نوشته شده بود چاتانوگا. اگر نور بیشتر بود می دید که دور تا دور کاغذ و روی تاخوردگی آن زرد شده. زیر سیگاری را روی آن گذاشت و بیش تر خودش را توی صندلی به پایین سِر داد. بوی ماسه و ماهی و نمک و پارچه ای خیس که به تن چسبیده باشد از پوستش بالا می رفت. سیگار برگ نصفه را در زیر سیگاری گذاشت و چشم ها را بست.

خوابش برد. خواب دید دریا ماسۀ زیر سنگ ها را شست و آن ها را یکی یکی به درون آب کشید. آب از سکوی سیمانی بالا رفت. آب از روی پله ها سرازیر شد و استخر را پر کرد. مردها و زن ها با لباس شنا، لیوان به دست، همانطور خونسرد نشسته بودند تا آب ببردشان. کسی جیغ هم نمی زد. فقط صدای بچه بود که یکبند می گفت:«فرار! فرار! »

چتر های آفتابگیر و صندلی ها روی آب شناور بودند. پاهایش سنگین شده بود. به زور خودش را توی اتاق کشید. روی دیوار تصویر جزیره ای بود؛ مرد و زن و بچه ای که روی دوش مرد بود دندان هایشان را نشان می دادند و به غرق شدن فکر نمی کردند. توی خواب هم مطمئن بود آن جا چاتانوگاست. در با فشار آب کنده شد.

از خواب پرید…

قسمتی از متن داستانِ آن جا که پنچرگیری ها تمام می شوند

بولوار، طبقۀ چهارم، بدون پارکینگ، بدون انباری، پنجاه و هفت متر.

قیمت نداشت. هوس کرد ببیند آپارتمان، آن اطراف که خودش می نشست به چه قیمتی رسیده. دستش رفت سمت تلفن و فکر کرد چطور ممکن است دو خانه این قدر به هم شبیه باشند. نگاهش که به شماره تلفن های زیر آگهی افتاد، صدای زنگ بلند شد. گوشی را برداشت و در حالی که نمی توانست از شماره تلفن ها چشم بردارد توی گوشی گفت بله. از آن طرف صدای طلبکاری بلند شد:«در مورد اون آگهی که داده بودین برای فروش آپارتمان…ببینم…»

خودش را جمع و جور کرد و فقط توانست بگوید:«اشتباه شده.» گوشی را گذاشت و خم شد روی آگهی. اشتباهی در کار نبود. یکی از شماره ها تلفنِ خانه اش بود و دیگری تلفن محل کارش. تکیه داد به صندلی و سعی کرد خودش را تا جایی که می تواند از آن شوخی بچگانه دور نگه دارد.

فنجان چای را به لب برد. دوست و آشنایی نداشت که بخواهد از این شوخی ها بکند، فامیلی، کس و کاری. اگر کسانی بودند که با او سلام و علیک داشتند می دانستند اهل این بازی ها نیست. دشمن نداشت، دست کم این طور فکر می کرد. یک کارمند دفتری که تنها امتیازی که اداره به او داده این است که صبح به صبح می تواند روزنامه ای را به رایگان بخواند، چه دشمنی می تواند داشته باشد؟

هوا تاریک شد. چند نفر زنگ زدند برای خرید لوازم منزل. آخر سر به یکی از آن ها آدرس داد. خوب که فکرش را کرده بود، دیده بود یک آدم تک و تنها مبل هفت نره به چه کارش می آید. جز اینکه جا بگیرد به هیچ دردی نمی خورد. از اول هم نمی خواست هفت نفره بخرد ولی فروشنده قانعش کرده بود که اگر الان هفت نفره را یکجا بخرد به صرفه تر از آن است که بعد ها بخواهد دو تا یک نفره به مبلمانش اضافه کند…

اطلاعات بیشتر

نام کتاب

آن جا که پنچرگیری ها تمام می شوند

نویسنده

حامد حبیبی

موضوع

داستان های کوتاه, داستان های فارسی قرن 14

مشخصات ظاهری

118 صفحه

ناشر

انتشارات ققنوس

نوبت چاپ

چاپ چهارم – 1395

شابک

9789643117573

قیمت

7000 تومان

نقد و بررسی ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.