فروشگاه اینترنتی کتاب تیتاس
سبد کالا
0
  • سبد کالا شما خالی است.
علاقه مندی ها
عضویت/ورود
آخرین سفارشات
اطلاعات حساب کاربر
نام و نام خانوادگی:------ تاریخ تولد: / /
تلفن:----- موبایل:-----

شما هنوز آدرسی ثبت نکرده اید

اطلاعات گیرنده کالا
نام:----- نام خانوادگی:-----
تلفن:----- موبایل:-----

شما هنوز آدرسی ثبت نکرده اید

کتاب تمام نورهایی که نمی توانیم ببینیم اثر آنتونی دوئر

کتاب تمام نورهایی که نمی توانیم ببینیم

کتاب تمام نورهایی که نمی توانیم ببینیم ، روایتگر زندگی دختری نابینا در فرانسه و پسری که با خواهرش در یتیم خانه ای در آلمان سکونت دارند، است. که در زمان آشوب های جنگ جهانی دوم همدیگر را ملاقات می کنند. رمان پر از رمز و رازهایی است که در روند داستان برای خواننده روشن می شود. این کتاب برنده جایزه پولیتزر 2015 گردیده است.

  1. ماریا لاورا لوبلان، دختری شش ساله، قدبلند، با صورتی کک مکی، با بینایی ای که هر روز کمتر می شود، در پاریس.
  2. ورنر فینگ در کشوری با فاصله پانصد مایل از شمال شرقی پاریس و خارج از شهر اسن، به نام سولفراین قد می کشد. جایی با مساحت جغرافیایی حدود چهار هزار متر مربع خارج از مرز آلمان، کشوری فولادی، کشوری با معادن زیاد زغال سنگ و کشوری مملو از حفره ها و غارهای بزرگ، دود برخاسته از دودکش ها، چرخش مداوم چرخ های لوکوموتیوها و درختان بی برگی که مثل استخوان های پنجه یک دست به نظر می رسند.
قیمت پرداختی : 30,000 تومان

ناشر این کتاب

نویسنده این کتاب

آنتونی دوئر

آنتونی دوئر رمان‌نویس آمریکایی است که در سال ۲۰۱۵ برای کتاب تمام نورهایی که نمی توانیم ببینیم برنده جایزه پولیتزر برای داستان شد. و همینطور برنده جایزه کمک هزینه گوگنهایم و نامزد جایزه کتاب ملی آمریکا در بخش داستانی شده است. دیوار خاطرات ، چهار فصل در رم ، درباره یونان ، کلکسیونر صدف ، برای وندی وایل از دیگر آثار اوست.

عکس و جملات ناب کتاب تمام نورهایی که نمی توانیم ببینیم

پادکست کتاب تمام نورهایی که نمی توانیم ببینیم

معرفی کتاب تمام نورهایی که نمی توانیم ببینیم

در تاریک روشن هوا از آسمان فرو می ریزند. در میان خاکریزها می وزند، بر فراز پشت بام ها چرخ می خورند، در دره های بین خانه ها بال بال می زنند. سرتاسر خیابان ها همراه آنها می چرخند، و در زمینه تیره سنگ فرش ها به سفیدی می گرایند. روی آنها نوشته شده: «پیغام فوری خطاب به ساکنان این شهر. سریعا شهر را به سمت دشت ها ترک کنید.»

موج بالا می گیرد. ماه نیمه، زرد و کوچک در آسمان معلق است. روی پشت بام هتل های کنار ساحل تا شرق و در باغچه های پشت آنها، نیم دوجین از یگان های توپخانه آمریکایی، خمپاره اندازهای خود را با خمپاره پر می کنند.


کتاب تمام نورهایی که نمی توانیم ببینیم ، روایتگر زندگی دختری نابینا در فرانسه و پسری که با خواهرش در یتیم خانه ای در آلمان سکونت دارند، است. که در زمان آشوب های جنگ جهانی دوم همدیگر را ملاقات می کنند. رمان پر از رمز و رازهایی است که در روند داستان برای خواننده روشن می شود. این کتاب برنده جایزه پولیتزر 2015 گردیده است.

  1. ماریا لاورا لوبلان، دختری شش ساله، قدبلند، با صورتی کک مکی، با بینایی ای که هر روز کمتر می شود، در پاریس.
  2. ورنر فینگ در کشوری با فاصله پانصد مایل از شمال شرقی پاریس و خارج از شهر اسن، به نام سولفراین قد می کشد. جایی با مساحت جغرافیایی حدود چهار هزار متر مربع خارج از مرز آلمان، کشوری فولادی، کشوری با معادن زیاد زغال سنگ و کشوری مملو از حفره ها و غارهای بزرگ، دود برخاسته از دودکش ها، چرخش مداوم چرخ های لوکوموتیوها و درختان بی برگی که مثل استخوان های پنجه یک دست به نظر می رسند.

برشی از کتاب تمام نورهایی که نمی توانیم ببینیم

شماره چهار، خیابان وابورل

دستش را دوباره روی مدل می پرخاند و دستگیره ای کوچک را لمس می کند. خانه کوچک را از روی ماکت جدا می کند و آن را بالا می آورد، خانه در دستان او بسیار کوچک می نماید؛ درست به اندازه جعبه سیگار قدیمی پدرش. ماکت را در دست نگه می دارد و آن را مدام پیچ و تاب می دهد. دستش را روی بام خانه می کشد. سنگی بر کف دستش می افتد. سنگ سرد است و به اندازه یک تخم مرغ. قطره اشکی روی صورتش می لغزد.

موزه تاریخ ملی

پدرش او را برای بازدید همراه جمعیتی از کودکان به موزه ای که در آن کار می کند، می فرستد. راهنمای تور، پیرمردی کمی قدبلندتر از یک کودک، با کمری قوز کرده است که تقریبا اکثر بچه ها با او مشکل دارند.

گنجشک کوچک خرمایی رنگی بال می زند و از روی طاق پایین می آید و روی آجرها، روبروی او روی زمین می نشیند. ماری لاورا مشتش را باز می کند. گنجشک روی دست او می نشیند. کمی به اطراف نگاه می کند و سپس پر می زند و می رود.

یک ماه بعد ماری لاورا کاملا نابینا می شود.

قسمتی از کتاب تمام نورهایی که نمی توانیم ببینیم

سولفراین (Zollverein)

ورنر و خواهر کوچک ترش، یوتا در یک یتیم خانه بزرگ شده اند؛ ساختمانی دو طبقه در خیابان ویکتوریا. جایی که اتاق هایش مملو از بچه های بیماری است که مدام سرفه می کنند و نوزادانی که مدام گریه می کنند و بچه های بلاتکلیفی که در انتظار خانواده ای هستند تا آنها را به سرپرستی قبول کند.

ورنر آن سالها پسری نحیف بود. مردم منطقه سولفراین مدام بر سر کار با یکدیگر جنجال و کشمکش دارند، جایی که در آن یک عدد تخم مرغ به بهای چیزی حدود دو رایش مارک فروخته می شود، و رماتیسم مانند گرگی گرسنه مدام در کمین بچه هاست. آنجا نه گوشتی و نه کره ای برای تغذیه پیدا میشود. میوه جزو خاطرات است. ماه ها به سختی و دشواری می گذرد.

اما به نظر می آید ورنر هفت ساله در حال ترقی و بالندگی است. او پسری نحیف است و گوش هایی بیرون زده دارد و با صدایی بلند، اما گیرا صحبت می کند. سفیدی موهایش باعث می شود که مردم هنگام دیدنش کمی مکث کنند. موهایی به رنگ برف، شیر و شاید هم گچ؛ این رنگ یعنی غیبت تمام رنگ های دنیا.

او هرروز صبح بند کفش هایش را گره می زند، بسته روزنامه ها را به عنوان عایقی برای سرما در جیب کناری کتش جاسازی می کند و شروع می کند به تحقیق در مورد جهان؛ شروع به کشف یک دنیای جدید.

دانه های برف را لمس می کند، بچه وزغ ها را نوازش می کند، به قورباغه هایی که به خواب زمستانی رفته اند نگاه می کند. دم به دقیقه، با حالتی متحیر و متعجب از خانم النا می پرسد: «خانم النا، چرا انسان ها دچار سکسکه می شوند؟» یا، «خانم النا اگر ماه آنقدر بزرگ است که شما می گویید، پس چرا ما آن را اینقدر کوچک می بینیم؟» یا «خانم النا، زنبور خبر دارد که نیش زدن دیگران باعث مرگ خودش می شود؟»

«خانم النا! انسان های ناشنوا صدای قلب خودشان را می شنوند؟» «خانم النا! چرا تکه های چسب نباید داخل یک بطری چسبانده شوند؟»

و با هر سوال خانم النا می خندد، دستش را میان موهای ورنر می کشد و کنار گوش او نجوا می کند: «می دانی ورنر؟ آنها می گویند تو خیلی کوچکی، می گویند که بی کس و کار هستی و آرزوهای بزرگی نداری. اما من تو را باور دارم. من مطمئن هستم که روزی مردی بزرگ خواهی شد.»

کلیددار

آب مروارید مادرزادی. هر دو چشم به صورت متقارن. ضایعه ای جبران ناپذیر. دکتر می پرسد: «می توانی این را ببینی؟» و دوباره تکرار می کند: «پرسیدم می توانی این را ببینی؟»

نابینایی چیست؟

دیوار کجا باید قرار داشته باشد. دستانش چیزی را پیدا نمی کند. هیچ چیز سر جای خودش نیست. پایه میز با ساق پایش برخورد می کند. ماه های بعدی پر از درد و رنج است. اتاق ها مثل قایق های بادی هستند. درهای نیمه باز در برابر صورت ماری لاورا به هم می خورند.

مأوای او فقط تخت خوابش است؛ ملافه اش را تا زیر چانه اش می کشد. پدرش سیگار می کشد؛ درحالیکه در حال تراشیدن یکی از آن ماکت های چوبی است. ناامیدی چندان دوامی نمی آورد. ماری لاورا بسیار جوان است و پدرش بسیار هوشیار و صبور. پدرش سعی می کند به او اطمینان بدهد که چیزی نیست.

پدر ماری لاورا مدیر کلیدداری موزه ملی تاریخ طبیعت است. فقط پدر اوست که می تواند حدس بزند از این دوازده هزار کلید که در این محفظه خوابیده اند، کدامشان متعلق به آزمایشگاه، کدامشان متعلق به انبار، کدامشان مربوط به چهاربخش جدا از همِ موزه و کدامشان متعلق به باغ اکتشافات است.

رادیو

ورنر هشت ساله است و در مورد هرچیز گیج کننده و عجیبی که در برابرش می بیند، کنجکاو است. در انبار پشت یک مغازه چیزی شبیه یک قرقره بزرگ طناب می یابد که شامل استوانه ای است مارپیچ با پوششی سیمی که میان دو قطعه از جنس چوب آناناس قرار گرفته است. سه قطعه آهنی فرسوده، شبیه آنتن بالای آن دیده می شود و در انتهای آن یک گوشی کوچک دارد.

یوتای شش ساله، با صورتی گرد و موهایی به سفیدی ابرهای کومولوس، کنار برادرش قوز کرده است و با تعجب نگاه می کند. «اون چیه؟»

ورنر می گوید: «فکر می کنم فقط یک رادیو پیدا کرده ایم.»

به نظرش می آید اتاق به آرامی دور سرش می چرخد. خواهرش نام او را چندبار صدا می زند و ورنر گوشی را با قدرت بیشتری به گوش هایش می فشارد.

یوتا می گوید: «موسیقی.»

ورنر پیچ رادیو را با توان بیشتری نگه می دارد. هنوز سیگنال ها ضعیف هستند. طوری که انگار گوشی چیزی حدود شش اینچ دورتر از اوست. صدای موسیقی قطع می شود؛ اما او به صورت خواهرش نگاه می کند. نگاهی اعتراض آمیز، بدون هیچگونه پلک زدنی، در چشمانش موج می زند.

گزیده ای از فهرست مطالب کتاب تمام نورهایی که نمی توانیم ببینیم

  • صفر: هفتم آگوست 1944
    • اطلاعیه ها
    • بمب افکن ها
    • دختر
    • پسر
    • سنت مالو
    • شماره چهار، خیابان وابورل
    • سرداب
    • دور شدن بمب افکن ها
  • یک: 1934
    • موزه تاریخ ملی
    • سولفراین
    • کلیددار
    • رادیو
    • ما را به خانه ببر
    • شعله ای صعود می کند
    • نور
    • پرچم ما پیش روی خودمان به اهتزاز در می آید
    • دور دنیا در 80 روز
    • چشمانت را باز کن
    • عصر به خیر، یا بهتر است بگویم زنده باد هیتلر
  • دو: 8 اوت 1944
    • سنت – مالو
    • هتل زنبوری
    • محبوس
  • سه: ژوئن 1940
    • امتحان ورودی
    • بریتانی
    • خانم مانک
    • شما را فرا خوانده اند
    • وین
    • هوپتمان
    • جمع زوایا
    • استاد
    • توفیق اجباری
    • موزه
    • کمد
    • توکای سیاه
  • چهار: 8 اوت 1944
    • عمارت لاسیته
    • تعمیرگاه
  • پنج: ژانویه 1941
    • عقب نشینی در ژانویه
    • او باز خواهد گشت
    • زندانی
    • گوهرشناس
    • آنتروپی

ویدئو کوتاهی از تصاویر کتاب تمام نورهایی که نمی توانیم ببینیم

اطلاعات بیشتر

نام کتاب

تمام نورهایی که نمی توانیم ببینیم

نام اصلی کتاب

All the light we can not see

نویسنده

آنتونی دوئر

مترجم

مریم طباطباییها

موضوع

داستان های آمریکایی

مشخصات ظاهری

528 صفحه

ناشر

کتاب کوله پشتی

نوبت چاپ

چاپ هفتم – 1395

شابک

9786007642535

قیمت

30000 تومان

نقد و بررسی ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.