داستان-کوتاه-پنجره-طلایی-فروشگاه-اینترنتی-کتاب-تیتاس-قالب-اصلی-مقالات

پسر کوچکی در مزرعه ای دوردست زندگی می کرد. هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خاست و تا شب به کار های سخت روزانه مشغول می شد. همزمان با طلوع خورشید از نرده ها بالا می رفت تا اندکی ا …

131
ادامه مطلب
داستان-کوتاه-بردباری-فروشگاه-اینترنتی-کتاب-تیتاس-قالب-اصلی-مقالات

«نیکوس کازانتیس» نویسنده ی «زوربای یونانی»، نقل می کند که در دوران کودکی، یک پیله ی ابریشم را بر روی درختی پیدا می کند. درست هنگامی که خود را برای خروج از پیله آماده می سازد، اندکی منتظر می …

148
ادامه مطلب
داستان کوتاه باور - عکس اصلی داستان کوتاه - فروشگاه اینترنتی کتاب تیتاس - TITTAS Online Book Store

داستان کوتاه باور
مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند و پنجره های اتاق باز نمی شد. نیمه شب احساس خفقان کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت.
⌈ اگر می خواهی محال ترین اتفاق دنیا در زندگی ات …

249
ادامه مطلب
داستان-کوتاه-دست-نوازش-فروشگاه-اینترنتی-کتاب-تیتاس-قالب-اصلی-مقالات

روزی در یک دهکده‌ی کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن ها قدردان هستند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر تصاویر بوقلمون و میز …

124
ادامه مطلب
داستان-کوتاه-آن-سوی-پنجره---فروشگاه-اینترنتی-کتاب-تیتاس---تصویر-اصلی-داستان

در بیمارستانی، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند.
تخت او کنار پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر نباید تکان می خورد و …

643
ادامه مطلب
داستان-کوتاه-وقت-طلاست-فروشگاه-اینترنتی-کتاب-تیتاس-قالب-اصلی-مقالات

بنجامین فرانکلین، نویسنده و دولتمرد، مشغول صفحه‌بندی و نشر روزنامه در فیلادلفیا بود که مردی وارد انتشارات او شد. این مرد پس از نگاهی اجمالی انداختن به جزوات و کتاب‌هایی که در معرض فروش گذاش …

837
ادامه مطلب
داستان-کوتاه-فروش-ایده-فروشگاه-اینترنتی-کتاب-تیتاس-قالب-اصلی-مقالات

روزی، زنان شهر گرد هم جمع شدند. همه ی آن ها به مناسبت این گرد همایی، لباس هایی پوشیده بودند.در آن میان، زنی بود که کلاه بسیار زیبایی بر سر داشت، به طوری که تحسین همه را برانگیخته بود. در وا …

152
ادامه مطلب
داستان-کوتاه-تغییر-کنیم-فروشگاه-اینترنتی-کتاب-تیتاس-قالب-اصلی-مقالات

استادی در یک جنگل زندگی می کرد و تعدادی میمون تربیت کرده بود. یک روز صبح شاگردش نزد او آمد و گفت: « اغلب گفته های شما متضاد هستند و تنها باعث گیجی من می شوند.»
   استاد لبخندی زد و به شاگرد …

91
ادامه مطلب
داستان کوتاه شعبده باز - از سری داستان های جذاب و تکان دهنده - فروشگاه اینترنتی کتاب تیتاس - تصویر اول

در رستورانی دو شعبده باز برنامه اجرا می کردند که یکی موفق بود و دیگری طرفدار چندانی نداشت. روزی شعبده باز ناموفق از دیگری پرسید: «چه رازی است که تماشاچیان تو را دوست دارند، در حالی که تو اذ …

73
ادامه مطلب