داستان-کوتاه-عیب-جویی-و-انتقاد-فروشگاه-اینترنتی-کتاب-تیتاس-قالب-اصلی-مقالات

روزی «کریستف کلمب » به ضیافتی دعوت شد. میزبان، هنگام شام صندلی بالای مجلس را به وی اختصاص داده بود. به همین دلیل، فردی حسود از میان جمع، با بی ادبی از کریستف کلمب پرسید: «آیا به راستی کشف ق …

13
ادامه مطلب
داستان-کوتاه-عادت-فروشگاه-اینترنتی-کتاب-تیتاس-قالب-اصلی-مقالات

«زیگ زیگلار» نقل می کند: تربیت کنندگان کک به هنگام تربیت این حشره متوجه عادت عجیب و قابل پیش بینی آن شده اند. هنگامی که ککی را برای نخستین بار در ته یک ظرف شیشه ای قرار می دهند، بلافاصله از …

14
ادامه مطلب
داستان-کوتاه-فقط-یک-باجه-تلفن-دیگر-فروشگاه-اینترنتی-کتاب-تیتاس-قالب-اصلی-مقالات

«تری فاکس» که پای راست خود را بر اثر ابتلا به سرطان از دست داده بود، تصمیم گرفت در دوی ماراتن سال 1980 کانادا شرکت کند تا برای تحقیق در مورد سرطان پول به دست آورد. او افتان و خیزان هر روز 3 …

11
ادامه مطلب
داستان-کوتاه-مرید-یا-شاگرد-فروشگاه-اینترنتی-کتاب-تیتاس-قالب-اصلی-مقالات

دو استاد دانشمند درباره ی خرد و معنی زندگی با هم صحبت می کردند.
اولی به دومی گفت: «جک به من می گفت که یکی از شاگردان شماست.»
دومی پاسخ داد: «بله، جک در بیشتر کلاس های من حضور پیدا می کرد، ا …

13
ادامه مطلب
داستان-کوتاه-صبور-باشیم-فروشگاه-اینترنتی-کتاب-تیتاس-قالب-اصلی-مقالات

«جیمز گارفیلد» قبل از پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری امریکا، رییس دانشگاه اوهایو بود. روزی پدر یکی از دانشجویان جوانی که درصدد اخذ پذیرش و راهیابی به دانشگاه بود، جلوی او را می گیرد و از ط …

15
ادامه مطلب
داستان-کوتاه-آرمان-والا-داشته-باشیم-فروشگاه-اینترنتی-کتاب-تیتاس-قالب-اصلی-مقالات

روزی استاد رشته ی اقتصاد از دانشجویان خود آزمونی به عمل آورد و برای این منظور سه نوع سؤال طرح کرد. او از دانشجویان خواست تا فقط به یک سؤال از این سه سؤال پاسخ دهند
سؤال های دسته ی اول، مشکل …

5
ادامه مطلب
داستان-کوتاه--چه-کسی-مرا-هول-داد؟-فروشگاه-اینترنتی-کتاب-تیتاس-قالب-اصلی-مقالات

روزی روزگاری، مرد ثروتمندی بود که می خواست برای تنها دخترش همسری خوب انتخاب کند. یک روز، تمام پسران جوان واجدِ شرایط را به خانه اش دعوت کرد. وقتی که دید همه حاضر شده اند، با صدای بلند اعلام …

14
ادامه مطلب
داستان-کوتاه--قدرت-رویا-فروشگاه-اینترنتی-کتاب-تیتاس-قالب-اصلی-مقالات

چندی پیش مردی سوار بر اسب از فروشگاهی به فروشگاه دیگر می رفت و لبنیات می فروخت. او بین راه درباره ی رویاهای خود و تحقق آن ها با اسبش صحبت می کرد. میزان فروش او در قبال کار زیاد و پر مشقتش ب …

14
ادامه مطلب
داستان-کوتاه--یکی-از-این-روزها-فروشگاه-اینترنتی-کتاب-تیتاس-قالب-اصلی-مقالات

پسر جوانی بود که می خواست کارهای زیادی انجام دهد. هنگامی که کودکی بیش نبود، گفت: «یکی از همین روزها، قصد دارم فلان کار را انجام بدهم و خوشحال شوم.» اما نتوانست هیچ کاری از پیش ببرد. چند سال …

10
ادامه مطلب