1446

نقد کوچکی پیرامون کتاب رهش

وصف حال کتاب رهش:

داستان را اینگونه آغاز کرده است رضا امیر خانی در کتاب رهش:

اسب ها از دو روز قبلش سم می کوبانند. سگ ها دندان به هم می سایند. شبش گربه ها خرناس می کشند. کبوترها بی قراری می کنند و نصفِ شب تو لانه در جا بال می زنند. قزل آلاها عوضِ اینکه بالا بیایند، خودشان را رها می کنند در مسیرِ پایین دستِ رود. ماهی های آکواریوم اما همان جور مثل ابله ها با لب هایشان بی صدا می گویند”یو” و از دهانشان حباب بیرون می دهند؛ من اما یقین دارم که مردها فقط ظرف می شکانند…نه از شبِ قبل، نه از دو روزِ قبل؛ از ماه ها قبل اش. حتی از سال ها قبل تر…اصلاً از همان سال که ازدواج کردیم…ماهی آکواریوم نبود که دهانش را یو کند…باید ظرف می شکاند دیگر. از مردی این قدر بُرده بود…« کتاب رهش – فصل اول صفحۀ 7»

کتاب رهش یک رمان در وصفِ حالِ تهران است، از برج هایش که از حوض های لاجوردی، سبز شده اند! ماجرای داستان از زبانِ “لیا” ست که به همراه همسرش “علا” و پسرِ کوچکشان”ایلیا” در خانۀ پدریِ لیا زندگی می کنند. یک زوجِ معمار که تا چند سالِ پیش بر سرِ خانه های قدیمیِ تهران برج می ساختند ولی امروز دیگر لیا کار نمی کند، چون ایلیا بیمار است. بیماریِ ایلیا زادۀ تهرانِ امروزی ست، آسم…

فصل ها را که می خوانیم و پیش می رویم باز هم ماجرای زندگیِ لیا، علا و ایلیا ست در تهران و مرور بر خاطراتشان، از گفته های لیا اینطور برمی آید که علا پشتِ لیا نیست و این باعث شده که بانوی این خانه مدام از خود سؤال کند: من زن ام آیا…؟

کتاب رهش تنها یک رمان نیست، بلکه تلاشی ست برای آگاهی جامعه از مشکلاتِ پیرامونمان در پایتخت.

مختصر نگاهی به موضوعِ کتاب رهش:

موضوعِ جدیدی نیست این آلودگیِ هوای تهران، برج های قد کشیده و وارودگیِ دما، امّا برای نوشتن خیلی جا دارد. که کتاب رهش یکی از خوب های این سوژه است. کتاب را که شروع می کنیم به خواندن، حسِ صمیمیتِ خاصی با نوشته ها ایجاد نمی شود حتا شاید کمی طول بکشد که با ادبیات و رسم الخطِ رضا امیرخانی کنار بیایید و بتوانید بجای پرداختن به کلمه ها و جمله بندی ها، به ماجرا بپردازید، ولی بهرحال بعد از حداکثر 10 صفحه با این ادبیات کنار می آیید و احتمالاً این شیوۀ رسم الخطی بی ربط از موضوعِ کتاب هم نباشد!

کلمه های قُلُنبه سُلُنبۀ! زیادی در همین دو، سه صفحۀ اول مُچِ شما را می گیرند برای مثال شاید خیلی از ما ندانیم که تاوِر کِرَن چیست!تاور کرن همان جرثقیل های بزرگ یا به قولِ ایلیای کوچکِ داستان، جرثغول های عظیم الجثه را می گویند، که به گفتۀ علا؛ بعد از دوبی بیش ترین تعداد تاورکرن ها در تهران است، یا خیلی اصطلاحاتِ مختصِ دانشجوهای معماری که البته مشخص است تا حدِ زیادی معادل سازی شده اند برای عموم! محیطِ کتاب رهش کمی اغراق آمیز است، ولی در نهایت حقیقت دارد.

موضوعِ کتاب رهش تنها در باب آلودگی هوای تهران نیست، به طورِ کلی روندِ تغییر در پایتخت است که از تبعاتِ آن آلودگیِ وحشتناکِ هوا، بروز بیماری های تنفسی در نسل جدید، از بین رفتن صمیمیتِ میان اهالیِ شهر نشین و به ویژه همسایه ها، خیانت میانِ زوج ها که مثل آب روان شده است و از آلودگی هوا هم جلو زده!، تظاهر و دو روییِ کارمندان که به منظور حفظ سِمَت و جایگاه در محل کار صورت می گیرد و…که خیلی خوب به همدیگر وصل شده اند و کتاب رهش را پدید آورده اند تا ما بخوانیم و آگاه باشیم!

معرفیِ شخصیت ها:

صحنۀ اولِ کتاب رهش، دعوای لیا و علا است که با شکستنِ آخرین دانۀ بشقاب های سفالِ لالجینِ همدان توسطِ علا، و بیدار شدنِ ایلیا بخاطرِ سر و صداهای ایجاد شده، شخصیت ها را به ما معرفی می کند. لیا و علا زوجِ معمار و شخصیت های اولۀ کتاب رهش. در ادامه، لیا داستانِ آشناییش با علا را برای ما می گوید که در یک سفرِ دانشجویی بوده و از حاصلشان، ایلیا. لیا می کوشد که شرایط زندگی شان را به خاطر ایلیا تغییر دهند ولی علا بیش تر سرش در کارِ خودش است تا در کارِ لیا و ایلیا.

خانۀ پدریِ لیا که در آن سکونت دارند در محلۀ دارآبادِ تهران است و تنها 2 خانه ی تخریب نشده در این خیابان وجود دارد که از جلوی درِ خروجی شان جوی آب می گذرد. یکی خانۀ پدری لیا و دیگری خانۀ عمو همسایه شان که در بچگیِ لیا، بینِ این دو خانه دیواری نبوده و یک تاب بوده که تنها مشتریش خودِ لیا بوده، عمو و خالۀ همسایه فرزندی نداشتند بنابر این حسابی خوشبحالِ لیا بوده که با آن تاب در آن زمان خلوت می کرده. و دو درختِ بید در این حیاط ها بوده با نسبتِ خواهر و برادری! که رضا امیرخانی، عالی اینها را توصیف کرده است.

آقای فروزنده؛ آقایی در همسایگیِ خانوادۀ لیا که ملکِ وقف شدۀ عمو همسایه را خریداری کرده و از آن بعنوانِ پارکینگ برای تاوِر کِرَنَش استفاده می کند و در حال ساخت یک پنت هوس هستند ایشان! که نکتۀ بارزش مجسمۀ آناهیتاست.عموارمیا، چوپانی که در کوه همراهِ جان ور هایش زندگی میکند و ایلیا و لیا باهم به دیدنش می روند. صفورا، منشیِ ناراضیِ آقای فروزنده که هر از گاهی با لیا و ایلیا سلام و علیک دارند.

بخش هایی از کتاب رهش:

-“تا قبل از ظهر ما می نشستیم زیر درخت هم سایه و بعد از ظهرها هم سایه ها می نشستند زیر درخت ما. صبح ها سایه می افتاد تو خانۀ آنها و بعد از ظهر ها سایه می افتاد تو خانۀ ما. آقای همسایه صبح زود می رفت سر کار و بعدازظهرها چای را با خانم اش زیر سایۀ درخت بید خانۀ ما می نوشیدند و ما که دیرتر صبحانه می خوردیم، میز را کمی می کشیدیم آن سمت و صبحانه را زیر سایۀ درخت بید آنها می خوردیم. صبحانه زیر سایۀ آنها بود و عصرانه زیر سایۀ ما. هم سایه بودیم دیگر…”

-چه فرقی دارد فرزندِ من با جان باز شیمیایی که در جنگ آسیب دیده است؟ حالا گیرم با رزمندۀ داوطلب یکی نباشد، چه تفاوتی دارد با کودک حلب چه ای؟ علا که می رود و در سمینار آسیب های شیمیایی چفیه گردن می اندازد و به جان بازان، روی سِن سالنِ شهرداری گل می دهد، نباید به ایلیا هم گل بدهد؟

-تازه از کار استعفا داده بودم. کارم شده بود، مهد و دکتر و آزمایش و بیمارستان بردنِ ایلیا، ایلیای بیمار، بیماری که هیچ وقت خوب نمی شد… شاید اگر بیماریِ ایلیا نبود، یک مهدِ مرتب می توانست دردِ سرم را کم کند و حتا می توانستم یکی دو ساعت اتود هم برای شرکتها بزنم. ذهنم درگیرِ ایلیا بود.

اولین بار که مریضیش را فهمیدم، همۀ پنجره های جنوبی آفتاب گیرِ اولین نقشه را کوچک گرفتم. بعد ها وقتی مجبور بودم در ژوژمانِ شرکت حاضر شوم، فهمیدم در ناخودآگاه تلاش کرده ام تا ارتباط فرزندان ساکنان را با هوا قطع کنم! یک هو نورگیر غرب را که زیر شش متر فاصله داشت با دیوار روبرو و قانوناً باید با شیشۀ مشجر طرح می زدم، پنجرۀ عریض می گرفتم که فرزندانِ ساکنان، بادِ غرب را حس کنند.

بهترین قسمتِ کتاب از دیدگاهِ شخصی:

ایلیا سرش را بر میگرداند. با خجالت به من نگاه می کند و آرام چیزی می گوید«یک کاری دارم!». نمی شنوم. می گویم«بلندتر بگو».فریاد می کشد:

-مالیا(مامان لیا) شماره یک!

وای بر من…حالا وسطِ آسمان و زمین چه کار می توانم بکنم؟ ارمیا از پشت دارد می خندد. این را از تکان هاش می فهمم. آرام به من می گوید:

-بچه گناه دارد…از همین بالا سرپاش بگیرید…

با تعجب می گویم: سرپاش بگیرم؟!

– بله…چیزی نیست.من بریک ها را نیمه می گیرم و می روم تو اِسلو فلایت…سرعت را کم می کنم که باد اذیت نکند. یک کم ترشح دارد، ولی چیزی نیست…

می کشم ش سمتِ خودم. به ش می گویم:

-راحت باش ایلیا…شماره یک را انجام بده…

با خجالت می گوید:

-می ریزد پایین روی شهر…

مردی که اگهی هم شهری به دست دارد، همین جور که میان آگهی ها راه می رود، در خیابان پرسه می زند. یک هو یک قطره می چکد روی روزنامه و وسطِ آگهی های سربی، چاله ای درست می کند. مرد آرام با خودش می گوید:

-آخ اگه بارون بزنه…

بعد به آسمان نگاه می کند. هیچ ابری در کار نیست…با دقت نگاه می کند. آسمان صافِ صاف است. آن بالابالاها نقطۀ سیاهی هست وسطِ آسمان. همین و بس…مرد سر در نمی آورد. به آگهی ها نگاه می کند . به راه خودش ادامه می دهد…مثل اسب ها و قزل آلاها و سگ ها و گربه ها و کبوتر ها و ماهی های آکواریوم…

پایانِ کتاب رهش:

بالا می رویم و بالاتر. از بالا دنبالِ خانه مان می گردم. خانه مان نشانه ای ندارد الا درختانی که پدرم کاشته بود…اما برجِ فرازنده را زودتر  پیدا می کنم. از نمای بالا هم انگار که برج نصفه باشد. انگار برجِ دیگری باید در خانۀ عمو همسایه ساخته شود که نری و ماده گی های نقشۀ برجِ فرازنده را بپوشاند…آسمانِ خاکستریِ تهران را می بینم. پشتِ سرم ستیغِ قلۀ دارآباد را و آن سوتر دیوارۀ توچال را. ارمیا بال را می چرخاند و هنوز بالا می رود. کج که می شود، سرم را کج تر  می کنم. انگار که شهر قطعه قطعه شده باشد…وارونه شده باشد…

ر…

ه…

ش…

ارمیا فریاد می کشد:

-پریدیم…پَرِش…

می گویم:

-رهیدیم…رَهِش

ما این بالاییم…بالای شهر…

انگار صدا به دیواره ای خورد و برگشت. ش…ه…ر…رفت و ر…ه…ش…برگشت.

رَهِش… عجب نام خوبی است برای اِیر بُرن شدن و از زمین بلند شدن…

پس به قول کتاب رهش یا باید برای این شهر کاری کرد یا باید مثل لیا و ایلیا از شهر، پرش کرد…

نظر نویسنده

کتاب رهش، راه حلی برای شهر از دست رفته ای چون پایتخت نیست، تَلَنگُری است برای اینکه جلوی از دست رفتن شهر های دیگری چون، اصفهان، مشهد ، کاشان و…را بگیریم. به قُلی:” به در گُفتن و از دیوار شنیدن” است. به اُمید اینکه این مهم، برآورده شود…

دیدگاه ( 3 )

  1. نگار11 اردیبهشت 1397

    کتاب جالبیه اول به خاطر اینکه اول شخص داستان یک زن هست درحالیکه نویسنده مرده و این تناقض برای من جالب بود که ببینم چقدر یک مرد تونسته به دنیای زنانه رسوخ کنه و درکش کنه. به نحو مردانه ای موفق بود شاید یک زن با حال و هوای لیا با این پرسش که آیا زنم من؟ واقعا دنیاش کمی مردانه است. واما محوریت داستان که رشد عمودی تهران رو نشانه گرفته بود و به دنبالش بیماری ایلیا و سواستفاده گران و بی سوادانی مثل فروزنده در راس و فساد و دورویی که کلید اصلی پیشرفته گویا و خیلی چیزای دیگه که بی ربط نبود به موضوع… اما بحث خیانت اینجا فقط ذهنیت منو به عنوان خواننده منفی تر کرد و تاثیری در روند داستان نداشت علا میتونست با یه علامت سوال بره. ولی اینکه یه مردی که اواسط داستان به خوبی اشاره شد که مرد نیست و زنه )که البته کنایه بدی بود بنظرم به مقام زن)، اونجوری از بچه مریضش خجالت میکشه که در عموم ظاهر بشه و نهایتا هم اونجوری ولش میکنه دردناکه. بنظر من. تو این جامعه با این همه مکافات نیاز داریم که تو هر زمینه ای امیدوار بشیم نه ترسان و مردد

    • مدیر فروشگاه11 اردیبهشت 1397

      درود نگار عزیز
      سخنان شما درباره کتاب رهش را می پسندم؛ ما از جامعه خود اطلاعاتی سطحی داریم، اما فکر می کنیم همه چیز را می دانیم. اشاره به تمام نکاتی که گفتید، آن هم در کتابی به این کوچکی شاید کمی زیاد بود. شاید در کنار این همه نکته منفی اشاره به چندتایی از نکات مثبت زندگی، زیبایی کتاب را دو چندان می کرد.
      البته این گفته مرد ها که می گویند “که من زنم!” از ریشه و اساس جمله ای رد شده است؛ و اشاره به چنین جمله ای از آقای امیرخانی البته که باید بعید باشد! نویسنده تازی کاری هم نیست که سرپوشی باشد بر این نوشته!
      به هر حال… از به اشتراک گذاری دیدگاه تان (آن هم به این خوبی و زیبایی) سپاسگزاریم.
      پایدار باشید.

  2. دانیال17 خرداد 1397

    سلام، من به شخصه نقد شما درباره این کتاب رو قبول دارم و به نظرم این کتاب به خوبی برخی از مشکلات مهم رو هم به صورت مستقیم و غیر مستقیم بیان کرده و نویسنده تا حدی تونسته راه حل های پیشنهادی خودش برای این مشکلات رو به صورت فعالیت های شخصیت مثبت داستان یعنی لیا و عواقب این روند شهری رو در شکل مشکلات ایلیا بیان کرده. من جدا از متن کتاب از طراحی جلد کتاب که توسط طراح خوب کشورمون مجید کاشانی طراحی شده هم خیلی لذت بردم، طراح به خوبی حسی کلی از کتاب رو با جعبه های دستمال کاغذی کثیف و سرد و همچنین چتر رنگینی که حس نشاط رو منتقل بیان می کنه

دیدگاه ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*