583

داستان کوتاه یک پیشخدمت

نمی دانم چه شد که این اتفاق افتاد. ناسلامتی من که دیگر بچه نیستم، حالا دیگر پنجاه سالم است و باید شش دانگ حواسم به کارم باشد. ولی به هر حال کاری که نباید می شد شد. تازه آن هم موقعی که ساعت کاریم تمام شده بود، داشتم استراحت می کردم و عملا نباید هیچ اتفاقی می افتاد، ولی بالاخره افتادو کادوی کریسمس ام در آن شب مقدس، حکم اخراجم شد.

حالا می خوام داستان کوتاه یک پیشخدمت را برایتان تعریف کنم:

داستان کوتاه یک پیشخدمت

همه چیز روبه راه بود، داشتم شام سرو می کردم، نه لیوانی خورد زمین، نه کاسه ی خورشتی چپه شد، نه قطره ای نوشیدنی ریخت. انعامم را گرفتم، به اتاقم برگشتم، نیم تنه و کراواتم را روی تختخواب انداختم، بند شلوارم را از شانه هایم در آوردم، در قابلمه را برداشتم و بو کشیدم: سوپ نخود فرنگی بود. همان که به آشپز سفارش داده بودم: با چربی خوک، بدون پیاز و پر ملاط. مطمئنم منظورم را از سوپ پر ملاط نمی فهمید. شرحش مفصل است.

مادرم سه ساعت با آب و تاب در اوصاف سوپ پر ملاط داد سخن می داد. خب، سوپ عالی بود، ملاقه را تویش فرو کردم. بشقابم را لبالب پرکردم، با چشم خودم آن را دیدم و چشیدم. سوپش واقعا غلیظ و پر ملاط بود. در آن لحظه یکهو در اتاقم باز شد و وروجکی که موقع شام حسابی توجهم را به خود جلب کرده بود، آمد تو: پسر کوچولویی رنگ پریده که ظاهراً هشت سال بیشتر نداشت.

گفت بشقابش را لبالب پر کردند، ولی لب به آن نزد.

دوباره دست از پا درازتر غذاهارا که بوقلمون و شاه بلوط، قارچ و گوشت گوساله بود جمع کردند. حتی به دسرش که معمولا بچه ها از آن نمی گذرند، دست نزد. حتی یک قاشق از غذایش را نچشید و همینطور از چهار قاچ گلابی و شکلات هایی که برایش آوردند، هیچی نخورد و تازه بچه ای نق نقو و ایردگیر هم به نظر نمی آمد، بلکه بیشتر شبیه کسانی بودکه موبه مو طبق نقشه عمل می کنند.آرام در پشت سرش را بست و به بشقابم و به من نگاهی انداخت و پرسید:« این دیگه چیه؟»

گفتم: «سوپ نخود فرنگی.»

ادامه داستان کوتاه یک پیشخدمت

خیلی با مزه گفت:«سوپ نخود فرنگی که وجود نداره. فقط توی افسانه ی پادشاهی که تو جنگل بکر گم شده بود، هست.» از اینکه بچه ها مرا« تو» صدا بزنند، خوشم می آید.« شما» گفتن به بزرگترها، اغلب لفظ قلم و زیادی مودبانه به نظر می آید.

گفتم:« خب، ولی این واقعاً سوپ نخود فرنگی ست.»

« می تونم کمی ازش بچشم؟»

« حتما، خواهش می کنم بشین!»

خلاصه اون به هر سه بشقاب سوپ نخود فرنگی نوک می زد. من هم کنارش روی تختخواب نشسته بودم و نوشیدنی می آشامیدم. سیگار می کشیدم و می دیدم چطوری شکم کوچولوش گرد و قلمبه می شد و نشسته روی تختخواب، به خیلی چیزا فکر کردم که در این میان از خاطرم محو شده بود. ده دقیقه، یک ربع، یا بیشتر ، زمانی که در آن می شود به خیلی چیزا فکر کرد. حتی به افسانه ها، به بزرگتر ها به پدر و مادرو… خب، معلوم است وروجک نمی توانست سوپ را تا ته بخورد. پس خودم دست به کار شدم و همانطور که روی تختخواب کنارم نشسته بود، باقیمانده ی سوپ را، که تا نصف بشقاب می شد، سرکشیدم.شاید بهتر بودبه قابلمه ی خالی اصلا نگاه نمی کردم، چون وروجک گفت:

«وا خدا،تموم سوپ تورو خوردم.»

-« مهم نیست! م دیگه سیر سیرم. نکند پیشم اومدی که سوپ نخود فرنگی بخوری؟»

-« نه، من دنبال کسی می گشتم که بتونه بهم کمک کنه یه سوراخ پیدا کنم.»

قسمت پایانی داستان کوتاه یک پیشخدمت

پیش خودم فکر کردم، کاش یه سوراخ سراغ داشتم. سوراخ، سوراخ! یکهو یادم آمد که آن را برای تیله بازی می خواهد.

گفتم:« خب می دونی پیدا کردن یه سوراخ، اون هم ی این خونه خیلی سخته!»

– «نمی تونیم یه دونه بکنیم؟ یکی کف اتاق درست کنیم؟»

«نمی دانم چه شد چنین اتفاقی افتاد.»

ولی به هر حال من این کار را کردم و وقتی رییس از من پرسید؛

چطور توانستید چنین کاری بکنید؟

جوابی نداشتم.

شاید بهتر بود می گفتم: مگر ماها موظف نیستیم خواسته های مشتری هایمان را مو به مو بر آورده کنیم و برای شان جشن کریسمس خوشی تدارک ببینیم؟

ولی در عوض سکوت کردم. آخر، مگر من علم غیب داشتم که پای مادرش توی همون سوراخ کف کف پوش گیر می کند و می شکند!باور کردنی نیست، باور کردنی نیست!

داستان کوتاه یک پیشخدمت از سری داستان های کوتاه و شام بود و صبح بود از هاینریش بل است. برای مطالعه ادامه داستان های کوتاه و شام بود و صبح بود می توانید روی لینک مقابل کلیک کنید: [داستان های کوتاه وشام بود و صبح بود]

می توانید نظرات خود را درباره داستان کوتاه یک پیشخدمت از طریق «دیدگاه ها» با علاقه مندان در میان بگذارید.

دیدگاه ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*