62

داستان کوتاه سربازی که فرمان نمی برد

داستان کوتاه سربازی که فرمان نمی برد - تصویر اول - فروشگاه اینترنتی کتاب تیتاس - TITTAS Online Book Store

داستان کوتاه سربازی که فرمان نمی برد از مجموعه داستان های و شام بود و صبح بود از هاینریش بل است. حال به شرح داستان می پردازیم: ستوان گفت باید استراحت کنیم و ما استراحت می کردیم. کنار جنگلی بودیم، خورشید می درخشید. بهار بود. همه چیز و همه جا آرام بود و ما می دانستیم که جنگ عنقریب به پایان می رسد. آنهایی که توتون داشتند، شروع کردند به سیگار پیچیدن. بقیه مان سعی کردیم بخوابیم. چون خیلی خسته بودیم. سه روز غذای کافی نخورده بودیم و پاتک های زیادی هم زده بودیم. سکوت مرگباری حاکم بود. از دور دست، صدای آواز پرندگان می آمد. هوا از لطافت ناب شرجی آکنده بود.

یکهو ستوان بنا کرد به فریاد زدن. فریاد می زد:«هی!»

بعد هم عصبانی شد و داد زد: « هی، شما اونجا!»

و بعد خون به صورتش دوید و صدایش بلندتر شد: « هوی، شما، اِهِی، شما، با شما هستم!»

بعد دیدم منظورش که بود. آن بالا، در آن طرف جاده ی کنار جنگل، کسی نشسته خوابش برده بود. سربازی ساده، به درختی تکیه داده و خوابش برده بود. لبخندی شیرین بر چهره کک مکی سرباز نقش بسته بود و ما فکر می کردیم ستوان الان است که از کوره در برود…

و ما فکر می کردیم الان است که سرباز خوابیده از کوره در برود. چون ستوان یکریز فریاد می زد و مرد خوابیده یکریز لبخند تحویلش می داد.

آن ها که شروع به سیگار کشیدن کرده بودند در آن لحظه دست کشیدند و آن هایی که می خواستند بخوابند، در آن لحظه خواب از چشم شان پریده بود و چند نفر از ما هم لبخند می زدند. بهاری دلکش و لطیف بود و ما می دانستیم که جنگ به همین زودی ها تمام می شود.

فرم سفارش کتاب - داستان کوتاه سربازی که فرمان نمی برد - فروشگاه اینترنتی کتاب تیتاس - TITTAS Online Book Store

عاقبت سربازی که فرمان نمی برد

یکهو داد زدن ستوان قطع شد. از جا جهید، دو قدمی بالای راه جنگلی رفت و خواباند توی گوش سرباز خوابیده. تازه در آن لحظه فهمیدیم که سرباز خوابیده، مرده بود. بدون اینکه کلمه ای بگوید افتاد روی زمین و دیگر لبخند نمی زد: بر چهره اش پوز خندی ترسناک نقش بسته بود و ستوان که رنگش پریده بود عقب ماند…

او به ما هیچ ابراز تأسف نکرد، از ما پوزش نخواست، ما هم دل مان به حالش نسوخت. چون ما دیگر از آفتاب دل خوشی نداشتیم. هیچ لذتی از هوای بهاری لطیف، مرطوب و قشنگ نمی بردیم و برایمان هیچ فرقی نمی کرد که جنگ تمام می شد یا نمی شد. یکهو احساس کردیم همه مان مرده ایم. ستوان هم همینطور. چون در آن لحظه او هم پوزخند می زد و اصلا یونیفورم به تن نداشت.

  نویسنده: لیلا نگاری
  موضوع: سری داستان های کوتاه آلمانی
  منبع: کتاب و شام و صبح بود – هاینریش بُل

داستان کوتاه سربازی که فرمان نمی برد از سری داستان های آلمانی است. اگر علاقه مند به خواندن سری داستان های آلمانی هستید می توانید روی لینک زیر کلیک کنید:

 [داستان های کوتاه آلمانی]

نظر خود را در مورد داستان کوتاه سربازی که فرمان نمی برد را مطرح کنید تا دیگر کاربران نیز از نظر شما مطلع گردند و از نظر شما آگاه شوند. همچنین نظر شما عزیزان سمت و سو و آینده داستان های کوتاه تیتاس را مشخص می کند.

داستان کوتاه سربازی که فرمان نمی برد - تصویر دوم - فروشگاه اینترنتی کتاب تیتاس - TITTAS Online Book Store

دیدگاه ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*